آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

میان بود و نبود

یک

امروز تمام فکر می کنم میان بود و نبودم. هستم و نیستم. آثار وجودی هم  حتی ندارم  از هستی ام. وقت را می کشم به معنای واقعی.

باید بلند شوم یک لیوان آب بخورم اما نمی خورم. با کسی لج نکرده ام. همینم . تنها دو چشم برای تماشا.

دو

دخترک دو هفته است که خودش به تنهایی می رود کلاس زبان. دیگر نیازی ندارد من ببرم برسانمش. بزرگ شده. دلم اما آرام و قرار ندارد تا برگردد. هر چند که پیاده یک ربع ساعت یبشتر راه نیست اما هر چه باشد شهرمان شهر شلوغ و بی حساب و کتابی ست. باید هی به خودم بگویم : او امسال پانزده ساله می شود.

سه

هیچ برنامه ای برای این چند روز تعطیلی ندارم. با وجود مادر چه برنامه ای می توانم داشته باشم؟‌

چهار

یک روز قشنگ بارانی  اشمیت و فرنی و زویی سلینجر  را تمام کردم. هیچکدام آنچنانکه انتظار داشتم چنگی به دلم نزدند.

پنج

امروز نمی دانم چرا با حسین پناهی احساس نزدیکی می کنم!‌

شش

دلم برای پست های اینطوری تنگ شده بود.

هفت

گاهی یک حسی به من دست می دهد که اسمش را می گذارم حس گریز. انگار دلم می خواهد از همه چیز فرار کنم. از خودم حتی. بعد حس می کنم رفته ام جایی بیرون تر از بدنم. و این جسم بیچاره برای همین است که میان بود و نبود سرگردان مانده...

+ کتا ; ٦:٠۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/۳/۱۳
comment نظرات ()