آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

حس های مختلف ... مثل خود زندگی

یک: حمید دیشب از مشهد آمد. حالا به من گفته بنشینم از میان حرف هایی که پرویز بهم گفته و موجب رنجشم شده جمله هایی را برایش یادداشت کنم. نمی دانم این کار چه حاصلی دارد. شاید او هنوز امیدوار است که قلب های آنها کاملن منجمد نشده باشد و گمان می کند اینکه به یادشان بیاورد که ما را رنجانده اند شاید در رفع دلخوری ها مفید باشد...

دو: من یک جوری آرام و بی حسم. این حالت ناشی از خستگی ست. خسته هستم. جسمم نه اما انسان درونم خسته شده. یک حسی مثل توی این فیلم ها که کسی میان دریا گرفتار می شود و شنا می کند و شنا می کند و به ساحل می رسد و آنقدر خسته است که همانجا لب آب درحالیکه هنوز پاهایش توی آب است می آفتد و خوابش می برد... دلم می خواهد بخوابم و ندانم کجای دنیا بیدار می شوم...

سه: از یک نفر که نمی شناسم اش دیروز یک پیامی توی یاهو سیصد و شصت بود که خیلی باعث خوشحالی ام شد. انقدر که وقتی داشتم برای دخترک می خواندمش  آخراش بغضم گرفته بود:

سلام! هر روز تو مسیرم به محل کارم از تو اتوبان همت رد میشم. یه ساختمون آجری در حال ساخت خیلی توجهم رو جلب می کرد. خلاصه دیشب با خواهرم رفتیم و پیداش کردیم. تو خیابون ساسان. واقعن قشنگ بود. رفتیم تو و از نزدیک دیدیمش، فوق العاده س!

بعد تو تابلو هایی که معمولن کنار خونه های درحال ساخت می زنن و اسم کارفرما و مهندس معمار و غیره رو می نویسن... اسم شما رو دیدم. :)

و چون قبلن شما رو توی دوستان لیلا دیده بودم حدس زدم که باید کار شما باشه.

چه اتفاق جالبی!‌دنیا خیلی کوچیکه مگه نه؟ خیلی آپارتمان قشنگی ساختین. دستتون درد نکنه. توجه همه رو جلب می کنه.

+ کتا ; ۱٢:٥۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/۳/٥
comment نظرات ()