آنکس که نداندبر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی |
||

امروز حوصله ی از آنجا تا اینجا نوشتن را ندارم. دلم گرفته تر از این است که بتواند بی خیال حالا شود و برگردد توی دو هفته پیش.
دیشب خبر بدی به ما رسید. گفتند اردشیر عزیز فوت کرده. این اتفاق روز سی ام اردیبهشت افتاده و ما تا دیشب بی خبر بودیم. یعنی همان روزی که حمید صبحش زنگ زد و با او حدود ساعت ٨ صبح صحبت کرد و او گفت دارد می رود سر کلاس و گفت که بعد صحبت می کند و بعدی وجود نداشت...
سکته کرده. عصر گفته : «خسته هستم. نیم ساعت دراز می کشم، بیدارم کنید. » بعد از نیم ساعت رفته اند و دیده اند توی این دنیا نیست.
اردشیر عزیز بود. توی این سه سالِ پر از مشکلات، برای ما عزیز تر هم شده بود. اردشیر اگر نبود، خانه ی ما ساخته نمی شد. و او با همه ی مشکلات ِ خودش، هر وقت ازش کمکی می خواستیم بی دریغ مشکل گشایی می کرد. اردشیر یک رفیق واقعی بود.
یادش گرامی ترین یاد ِ خاطر ِ همه ی آشنایانش هست. بی شک.