آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

از آنجا تا اینجا - بخش بیستم

 

امروز رفتیم همایش مدرسه بهار و امیدوارم که دخترک در این مدرسه قبول شود. مدیریت این مدرسه به نظرم از سایر مدارس ذکاوتمند تر است. برنامه ریزی و نحوه ی معرفی مدرسه و سخنرانی موسس مدرسه عالی بود. اگر اینجا قبول شود دیگر حتی بقیه جا ها را هم امتحان نداد به نظرم اشکالی ندارد.

امروز صبح مادرم خیلی بی حال بود. بیماری حسابی رنگش را پرانده بود. لب هایش سپید سپید شده بود و بی هیچ حرکتی تا بعد از ظهر روی تخت بود...اما خوشبختانه از بعد از ظهر کمکم رنگ و رویی به صورتش آمد و تا شب بهتر شده بود.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

یک:

ساکتم. با این حال دلم می خواهد بنویسم. می ترسم از این سکوت. از این در خود فرو رفتن و تنها به کاغذ و کلمه پناه بردن. بادنیای بیرون غریبه ام انگار. لبخندم حتی مثل لبخندیست که بر بادکنکی نقش بسته است و بادکنک عاقبت از هوا خالی می شود.

توی دنیای بیرون چه خبر است؟ ... دایی امشب می رود و غم عالم را ریخته اند توی دلم. وقتی هست انگار کلی دور و برم شلوغ است. انگار یک عالمه آدم هستند که مرا دوست دارند و نگرانم هستند و کمکم می کنند. پشت و پناه دارم. ... وقتی می رود جایش بد جوری خالی می شود. بیکس می شوم. تنها می شوم. چقدر پر رو هستم. نه؟‌ همسر و دختر به این خوبی دارم. چرا باید بگویم تنها می شوم؟ اما خب دایی برای من همیشه خیلی بیشتر از یک دایی بوده. و این را همیشه ساعت های آخری که به رفتنش می ماند بیشتر حس می کنم.

توی دنیای بیرون چه خبر است؟ ... من گریه می کنم و می نویسم. مادر نان سوخاری می خورد. پنجره آشپزخانه باز است و نسیم خنکی به من می گوید که بهار است. ساعت حدود ده ِ شب است و دایی را حدود ساعت ده و نیم باید ببریم سمت فرود گاه و تا الان هم رفته خانه ی یکی از دوستانش برای خدا حافظی و هنوز نیامده.

یک دستمال کاغذی از توی جعبه ی روی میز می کشم بیرون و اشک هایم را پاک می کنم. باید قرص های مادر را بدهم و بخوابانمش.

دو:

ساعت دو بامداد است. همین الان دایی از فرودگاه بهم زنگ زد که یکبار دیگر صدای هم را بشنویم. چون من نتوانستم بروم فرودگاه. حال مادر موقع خوردن قرص ها دوباره بد شد و باز استفراغ کرد و نتوانستم بخوابانمش و بروم.

بعد از رفتن دایی، توی سکوت خانه بغضم که پیش از رفتنش هی خرده خرده می شکست و هی می چسباندمش جدی جدی شکست و زار زار گریه کردم. مادر نگاهم می کرد و نمی فهمید چرا گریه می کنم. من محکم بغلش کردم و پیش خودم تصور کردم که می فهمد...

+ کتا ; ۱:۳۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/٢/۳۱
comment نظرات ()