آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

از آنجا تا اینجا - بخش نوزدهم

دیروز و امروز را نفهمیدم چطور گذشت.

دیروز دایی یکباره بعد از صبحانه حالش بد شد. استفراغ پشت استفراغ...معلوم شد که از این ویروس های جدید گرفته. بد جور بی حال شد و تا شب نتوانست از جایش تکان بخورد. بعد از ظهر هم قراری داشت که کنسل شد. تا آخر شب، حوالی نیمه شب اندکی بهتر شد.

ما خوابیدیم و صبح ِ‌امروز بعد از صبحانه دقیقن مثل دایی، حال ِ مادر هم بد شد.

بد شدن حال مادر خیلی اسفناک تر از بد شدن حال فردی عادی است. مادر نمی تواند صحبت کند. نمی تواند بگوید چه حالی دارد. نمی تواند حتی بفهمد که می خواهد استفراغ کند یا اگر بفهمد هم نمی تواند عکس العملی نشان بدهد. و در نتیجه هر جا که هست،‌همانجا استفراغ می کند...

روز بدی بود. نصف بیشتر دارو هایش را هم نتوانستم بهش بدهم. فقط دارو های اصلی را همراه قرص ضد تهوع دادم. هر دقیقه هم پوشک عوض کردم و هر دقیقه هم  باز بو می آمد.

ساعت الان یک و نیم بامداد است. حمید و دخترک دارند برای فردا ی دخترک نمونه های مفصل های انسان را درست می کنند. دایی و مادر خوابیده اند. و من همین الان از شستن انبوه ظرف های امروز خلاص شدم. سه برابر ِ همیشه لیوان بود!

          خواب

          می آید و میان

          کلمه هایم

         فاصله ها را

         زیاد

         می کند...

+ کتا ; ۱۱:۱٠ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/٢/٢٩
comment نظرات ()