آنکس که نداندبر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی |
||
یک:
دوشنبه ٩ اردیبهشت ۱۳۸٧
پر و خالی ام
از حسی که مانده تا فکر شدن
و فکری که مانده تا کلمه شدن.
به درازای تمام روز
خمیازه ای بلندم...
دو:
سه شنبه ۱۰ اردیبهشت ۱۳۸٧
امروز به این نتیجه رسیدم که
جستجوی بهانه های زیستن
بیهوده است:
زیستنی چنین ابلهانه
بهانه نمی خواهد!
.
.
من با عرض پوزش از همه ی کامنت گذاران عزیز ، کامنت هایی که ربطی به این پست نداشتند را به صورت خصوصی در آوردم.