آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

از آنجا تا اینجا - بخش هجدهم

 یک:


 پر و خالی ام

 از  حسی که مانده تا فکر شدن

و فکری که مانده تا کلمه شدن.

 به درازای تمام روز  

 خمیازه ای بلندم...

 

دو:



 
امروز به این نتیجه رسیدم که

جستجوی بهانه های زیستن

بیهوده است:


زیستنی چنین ابلهانه

بهانه نمی خواهد!‌

.

.
من با عرض پوزش از همه ی کامنت گذاران عزیز ، کامنت هایی که ربطی به این پست نداشتند را به صورت خصوصی در آوردم.

+ کتا ; ۸:۳٥ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/٢/٢٦
comment نظرات ()