آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

از آنجا تا اینجا - بخش هفدهم

 


یک:


کلمه های مختلفی توی سرم هستند. آنقدر که نمی دانم مثلن هنگامی که انگشت هایم روی کی بورد برود با کدام کلمه شروع به نوشتن خواهم کرد!

خسته ام. سردرد دارم. دلم گرفته. حالم دیگر از این کلمات تکراری که توصیف تمامی ثانیه های من شده اند به هم می خورد. دیگر حوصله ی وبلاگ نوشتن هم ندارم. اما هنوز می توانم برای اینکه پیش خودم تظاهر به زنده بودن کنم، خودم را وادار به نوشتن کنم. می ترسم از زمانی که حتی دلی برای نوشتن همین چهار کلمه هم نداشته باشم.

حالم خوب نیست- هست/ همه چیز رو به راه است-نیست/ ما همگی خوبیم.- نیستیم/ ...
نبض من در دست ثانیه هاست و می گویند که تب دارم. تب- تب



هنوز غنچه های یاس نشکفته اند
شاید که سحرگاه فردا
 نمی دانم!



دو:


امروز از صبح سردرد داشتم. گمان می کنم به خاطر کمبود آهن باشد. و نمی دانم چرا نمی روم آزمایش بدهم. انگار مرا با طناب به جایی بسته باشند که بدانم کاری را باید انجام دهم ولی نتوانم!


سه:


بعد از سه سال ِ نفس گیر انگار کشتی ِ ما هم به ساحل نزدیک می شود. ناخدا خوشحال است اما آنقدر خسته است که نمی تواند لبخند بزند...

.

.

+ کتا ; ۱٢:۳۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/٢/٢٤
comment نظرات ()