آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

از آنجا تا اینجا - بخش شانزدهم

یک جایی از همین روز های آخر فروردین،‌صبح زن عمو ساک سفرش را بست و با چهره ای گرفته خدا حافظی کرد و رفت...


ساعت الان  شش و بیست دقیقه صبح است و من از همین سر صبحی که بر خاسته ام حس می کنم تمام پیچ و مهره های بدنم زنگ زده. انگار دیشب توی خواب مثلن کوه کنده باشم... ذهنم بی خبر می رود توی آرشیو خودش دنبال صبح های پیش تر و به این نتیجه می رساندم که هیچ صبحی سر حال بیدار نمی شوم.

گمان نمی کردم روزی حتی فرصت تمرکز کوتاهی برای یک تکه یادداشت توی دفتر چه ام هم پیدا نکنم. ...دنبال یک فرصت لا به لای لحظه ها می گردم که دو خط بنویسم و خودم ببینم اوضاع درونی ام چطور است. اما فرصت نمی کنم. همیشه بعد از چند کلمه ی نامفهوم باید بلند شوم.





دل  ِ کوچکم! غصه نخور. آرام آرام همه چیز رو به راه می شود. دیشب بالاخره بعد از کلی چک و چانه زدن با مهیار و پرویز، پرویز حاضر شد آپارتمانش را به یک آقای دکتر حقوق بین الملل بفروشد که حمید می گوید مرد خوبیست.
برق ساختمان هم بالاخره وصل شد.
حالا از پول فروش آپارتمان پرویز احتمالن مقداری از بدهی هایی که به ما دارند باید تامین شود. و اگر من بتوانم مبلغی که از پول های بابا برداشته ام را سرجایش بگذارم که دیگر از این بابت نگرانی نخواهم داشت. ...
پرویز شانزدهم ماه «می» همراه خانواده اش می آید تهران و من از تصور ملاقات با آنها دلم شور می زند.


پی نوشت: امروز که بیست و سه اردیبهشت است هم هنوز که هنوز است هیچ آپارتمانی به فروش نرفته!!

+ کتا ; ۱٠:٤۳ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/٢/٢۳
comment نظرات ()