آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

از آنجا تا اینجا-بخش پانزدهم



 
حدود ظهر است. توی یکی از کوچه های داوودیه، کنار رودخانه، رو به شمال، ‌زیر سایه ی درخت های چنار، توی ماشین نشسته ام.
منتظر حمید هستم که ار بانک برگردد. هوای خیلی خوبیست. این روز ها دلم برای دفترم تنگ می شود. از جمعه که دایی آمده اند تا همین الان فرصت سر خاراندن هم نداشته ام. پیش از آمدنشان که مشغول تمیز کاری و مرتب کردنخانه و اتاق و کمد برایش خالی کردنو خرید مرغ و گوشت و میوه و سبزی بودم و بعد هم که مشغول پذیرایی و دیروز صبح هم تا ظهر با دایی کارهای بانکی داشتیم. جمعه ظهر هم مهمان داشتم.
الان نمی دانم ساعت چند است اما عجله دارم که بروم خانه چون باید نهار را رو به راه کنم. گذاشته ام روی گاز و امیدوارم زن عمو حواسش باشد که نسوزد.


 

سلام خودم!
چطوری؟‌کجا هایی از این ورا؟؟؟

.


چقدر ذوق خوبست. و من الان ذوق زده ام. در ساعت ده و سی دقیقه ی امروز...چندم؟ بیست و ششم فروردین؟ بالاخره ای دی اس الم وصل شد. مبارکم باشه!


حالا مثل کسی که مدت ها مرده باشد و باز به زندگی برگشته باشد هستم. انگار رهایم کرده اند دوباره توی دنیا و گفته اند:‌خب! بدو برو ... هر کاری دلت می خواد بکن!‌ اما من همینطور سر جای خودم ایستاده ام با لبخند و نمی دانم کجا بروم!




 


ذهنم پخش و پلاست. نمی دانم چرا آرامشم را گم کرده ام. توی بالکن میان گلدان ها کمی هست. توی کلمات و صد البته هنوز هم توی آغوش مادر ...


همه چیز رو به راه است. گمان می کنم برای آپارتمان مهیار هم یک مشتری پر و پا قرص پیدا شده. قیمت ساختمان عجیب رو به افزایش است. آدم باورش نمی شود. پیش از عید یک مشتری آمده بود و تا پای خرید هم رسیده بود و حاضر بود متری سه میلیون و ششصد هزار تومان بخرد که مهیار بهش نفروخت. این یکی هفته ی پیش به خرید ابراز تمایل کرده و بهش گفته بودند متری چهار میلیون و صد هزار تومان و قبول کرده بود!!‌ اما دیشب که رفته بودند با مشتری صحبت کنند، مهیار گفته بود تحقیق کرده دیده قیمت هر متر شده چهار میلیون و چهارصد هزار تومان!!! بنگاه دار و مشتری هم تائید کرده اند. !!!! ظرف همین یک هفته متری سیصد هزار تومان گران شده. خلاصه فعلن مشتری رفته فکر کند و جواب بدهد. اگر جوابش مثبت باشد حتمن مهیار بدهی هایی که به ساختمان دارد و ما با بد بختی و قرض و قوله از دیگران پرداخت کرده ایم را به حمید می پردازد و دست و بال ما هم کمی باز تر خواهد شد. برای شنبه باز سه-چهار میلیون پول کم دارد و من همینطور دارم پول های بابا را بهش می دهم. امیدوارم تا قبل از اینکه مجبور باشم به کسی حساب و کتاب پول های بابا را پس بدهم پولی بدستمان بیاید که زیر علامت سوالی که در پاسخگویی اش در مانده شوم نروم.

 

+ کتا ; ٦:۳۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/٢/۱٩
comment نظرات ()