آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

از آنجا تا اینجا - بخش سیزدهم


بيست و يک فروردين


یک


صبح زود است. حدود ساعت هفت. دخترک رفت مدرسه. امتحان تاريخ داشت. من کلمه ها را لا به لای روز ها گم کرده ام. توی ذهنم تا پيدايشان می کنم ميان سر و صدای ثانيه ها محو می شوند. مثل پياده رويی شلوغ که حس کنی آشنايی تنها چند قدم از تو جلو تر است و بخواهی خودت را به او برسانی و سلام کنی اما هر چه تلاش کنی به او نرسی.


دو


زن عمو همچنان ميهمان ماست. خب! خودم گفتم بماند تا دايی بيايند. اما او مثل سابق رفتار می کند. يعنی با اينکه می داند که بايد برود. من گاهی شک می کنم که نکند آن مکالمه را خواب ديده باشم!‌
با وجوديکه من به منظور پرستاری از مادر در خانه مانده ام ، حالا چابک تر از من برای انجام کار های مادر می پرد و نمی گذارد من انجام دهم. نمی دانم توی سرش چه می گذرد؟‌ گاهی فکر می کنم ممکن است بخواهد پيشنهاد بدهد که: « حالا پولش مهم نيست!‌...هر وقت داشتی بده!» بعد توی جواب اين سوال در می مانم.

+ کتا ; ٥:٥٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/٢/۱٧
comment نظرات ()