آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

از آنجا تا اینجا - بخش دوازدهم

نوزده فروردین

زن عمو دیشب آمد. بعد از بیست و چند روز غیبت با آغوشی گرم و لبی خندان و دستی پر از سوغات!‌... چطور باید به او می گفتم تصمیم گرفته ام خودم پیش مادر بمانم و نیازی به کمکش ندارم که کمتر اندوهگین شود؟
...
از دیروز عصر تمام وقت در همین فکر بودم. اما تجربه ی شش ماه گذشته و اینکه خودش گفته بود تا عید هست و معذب بودن حمید از حضور او در خانه، فشار های مالی به همراه بقیه ی مسائل درباره ی اشکالات نحوه ی پرستاری اش که  پیش تر مرا مصمم کرده بود که پرستاری مادر را بدون حضور او پی گیری کنم نمی گذاشت که این بار هم کوتاه بیایم.
 
توی ذهنم دائم به صورت های مختلف به او می گفتم و هر بار از نحوه ی بیانم پشیمان می شدم. اما تمام این صورت های مختلف یک حرف بیشتر نداشتند و اصل، همان حرف بود!

تصمصیم گرفتم صادقانه بهش بگویم که:« تحت فشار مالی هستم و در حال حاضر به خاطر صرفه جویی در هزینه ها تصمیم گرفته ام خودم پیش مادر بمانم.» ولی باز هم گفتنش سخت بود برایم.

سبک سنگین کردن کلمه هایم دیر نپایید. خودش از حضور محکم من در خانه انگار بو هایی برده بود که صبح بعد از صبحانه بی مقدمه گفت:
« کتی جان ! اگه به من احتیاجی ندارین و من مزاحمتون هستم برم!»

من جا خوردم. و صد البته که خوشحال شدم اما نه باید خودم را خوشحال نشان می دادم و نه متعجب. ... گفتم: « این چه حرفیه ! شما مراحمین...!» و بلافاصله خودم از این حرفی که از دهانم بیرون پریده بود متعجب شدم!

گفت:« نه..جدی می گم!‌من همین امروز می رم»

گفتم:«می دونین که حضورتون برای من  توی این شش ماه کمک بزرگی بوده اما از نظر مالی خیلی تحت فشار هستم. فکرکردم اگه یه مدت خودم بمونم خونه شاید یه کمی صرفه جویی بشه»

احساس کردم بغضش گرفته.احساس کردم که انتظار نداشت که من اینطور پوست کنده و محترمانه حرفش را تائید کنم. احساس کردم که در اینجا نتظار داشت ازش خواهش کنم که بماند. ... سکوتی کرده بود که اگر حرفی می زد بغضش می شکست. بنا بر این سعی کردم خودم صحبت را ادامه بدهم که او مجبور به گفتن نشود جمله ی بی سر و ته ی گفتم :  « ...مخارج ِ کمر شکن ساختمون  و اینکه یک عالمه از پول هایی که برای نگهداری مادر دستم بود هم دادم برای برگشت نخوردن چکای حمید و این همه گرونی و تورم بی سابقه ...»

زن عمو توانسته بود بر بغضش مسلط شود و دوباره تکرار کرد: « من میرم!» لبخندی زدم و گفتم:« حالا کجا با این عجله؟‌!» ادامه دادم: « قدم شما روی چشم من. می دونین که من نه مادری دارم که بتونم باهاش حرف بزنم و نه خواهری که بتونم روش حساب یا حتی درد دلی بکنم. توی این مدت علاوه بر زن عمویی  شما هم برام جای مادر بودین و هم جای خواهر. ... حالا چند روز بمونین پیشمون. بمونین تا دایی هم بیان و دور هم باشیم. »


و پذیرفت و فعلن که مانده اما از نظر من دیگر نه به عنوان پرستار بلکه به عنوان مهمان.
دایی جمعه نه و نیم شب می آید و باید برویم آن یکی فرودگاه دوره دنبالش...

+ کتا ; ۱۱:۱۳ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/٢/۱٧
comment نظرات ()