آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

 

 قدر سوسک هایمان را میدانیم؟

 

تنها هستم. آرامم.

اما ذهنم پر سر و صداست. صدا هایی نا مفهموم که با ظاهر آرامم هم خوانی ندارد. انگار که عده ای با اصواتی غریب در حال رقص هایی عجیب هستند.

می خواهم نفس عمیق بکشم و نمی توانم.

میان این هیاهو در تکاپو هستم. تکاپویی برای یافتن خودم میان این همه. آن هم با شتاب. انگار که فرصتی نمانده باشد و من گم مانده باشم.

مثل پنج دقیقه ی آخر امتحان ها. تمام وقت جلسه را نسشته ای و بجز نگاه به سوال ها به همه ی در و دیوار چشم دوخته ای. حالا در این پنج دقیقه چه می خواهی بنویسی؟

اینطور مواقع من ترجیح میدهم ورقه ام را سفید بدهم.

 

تنها هستم. آرامم.

ساعت یک ربع به دوازده شب است. خسته هستم اما دلم نمی آید بخوابم.برای چشیدن طعم آرامشی که مدت ها حسرت اش را کشیده ام فرصت کوتاهی دارم.

 

رئیس رفته سر خاکبرداریِ ساختمان و نیست که یا سرش درد کند و یا آنقدر خسته باشد که نشود چراغ را روشن نگاه داشت و چیزی نوشت، کتابی خواند یا حتا هیچ کار نکرد، فقط بیدار ماند و فکر کرد. او که هست باید خوابید. چون همه ی فردا ها کار زیاد داریم و همه ی امروز ها را خیلی سخت گذرانده ایم.

 

دخترک خوابیده و مثل رادیو یی که نه می شود خاموشش کرد و نه حتا صدایش را کم کرد ، یک بند حرف نمی زند.

 

مادرم هم خوابیده و برگزاری مراسم شب به خیر ِ طولانی اش که از ساعت هفت بعد از ظهر تا یازده شب طول می کشد و طی آن هر پنج دقیقه یکبار آدم را می بوسد و شب به خیر می گوید به پایان رسیده.

 

امشب چه شب رویایی است که پدر هم از خیر نگاه کردن تلویزیون بدون استفاده از سمعک حد اقل تا یک و نیم بعد از نیمه شب گذشته و چشم بر هم گذاشته.

 

من آمده ام نا خن های کوتاهم را کوتاه تر کرده ام، نفس راحتی کشیده ام و دلم نمی آید این ثانیه های دلخواسته را از دست بدهم. دوست دارم همینطور چهار زانو روی تخت بنشینم، آرنج چپم را بگذارم روی زانوی چپم و دست چپ را بزنم زیر چانه، سکوت را گوش کنم و لبخند بزنم.

 


 

 

 

 

وقتی متنی که الان نوشتم را یکبار خواندم دیدم می شود از خواندنش این برداشت را کرد که نویسنده ی متن کسیست به دنبال لحظه های تنهایی که در این لحظه ها به آرامش برسد. با نگاه به ابتدا و انتهای متن رسیدن به این آرامش مشهود است. آن ذهن پر سر و صدا به یک لبخند ختم شده. او از این آرامش گویی توقعی هم بجز لختی آزادانه اندیشیدن ندارد. فرصتی که در تمام طول روز و حتی با خواب اجباری شب هم از او گرفته شده.

تقریبن بلافاصله بعد از نوشتن این متن، یاد نوشته ی چند روز قبلم افتادم که در آن دور شدن از اطرافیان با حسی نا خوش آیند دیده میشد. یعنی آنجا نویسنده از پیش رفتن به سوی یک تنهایی محتوم احساس رضایت نداشت.

 

همان که نگاه برایش نوشته بود :

می دونی تو اين پست تو ميشه تنهايی ادميزاد رو لمس کرد ... بايد به اين تنهايی خو کرد . نه . بايد باورش کرد ...

اما تفاوت میان این دو تنهایی چیست؟

چگونه است که یکی را آرزو مندیم و از دیگری گریزان؟

موضوع اینست که پیوند های سطحی زندگی با اطرافیان، بر طرف کننده ی حقیقی نیاز گریز از تنهایی ما نیست. و این سوال باقی می ماند که آیا اصلن چنین امکانی در دنیایی که پیرامون خود ساخته ایم هست؟

..آیا کسی هست بتوانیم کنار او احساس تنهایی نداشته باشیم و برای رسیدن به خلوت و آرامش به زمان و مکان دیگری نیازمند نباشیم؟

و اینکه آیا در وجود کدامیک از اطرافیانی که از دور شدنشان متاسفیم، این پتانسیل وجود دارد؟

به اینجا که رسیدم اما یاد نوشته ی نویسنده ی وبلاگ یک نوستالژیک افتادم. او از کشتن شش نفر سوسک و تنها ماندنش بدون آنها پشیمان بود.  

 

+ کتا ; ٩:۳٩ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٤/۸/۱۳
comment نظرات ()