آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

از آنجا تا اینجا - بخش یازدهم

870114

 

چهارده فروردین

 

امروز چهارشنبه است. زنگ زدم برای ای دی اس ال گفت هزینه اولیه می شود حدود صد و بیست هزار تومان برای اشتراک سه ماهه. عصر باید بروم بانک ولی آنقدر مخارج زیاد شده که دلم نمی آید خرج ای دی اس ال کنم. از طرفی فکر میکنم هر چه به تعویق بیافتد گران تر می شود و از طرفی هم با خودم می گویم اصلن من چقدر نیاز به اینتر نت دارم؟ حالا نروم توی نت چه می شود؟ وبلاگ هایم به روز نشود و ای میل ها چک نشود به کجای دنیای من بر می خورد؟ 

 870115

پانزده فروردین 

یک:

 اعصابم خورد است. داشتم ظرف می شستم و تمام مدت توی سرم جر و بحث بود. امروز مطمئن شدیم از اینکه پروانه وکالتی که به حمید برای ساخت و فروش آپارتمان داده بود را رفته فسخ کرده و این موضوع موقع گرفتن سند آپارتمان ها و بخصوص برای آن سه واحدی که به فروش رفته دردسر ساز خواهد بود و از طرفی توی فروش واحد های دیگر هم مشکل ساز است و این وسط کک هیچ کدام دیگر از بین دیگر خواهر و برادران نمی گزد. آنها که تمام مدت نشسته بودند بیرون گود و میگفتند لنگش کن، آخر کار اصلن از کنار گود هم پراکنده شده اند! نمی دانم بصورت قانونی چکار می شود کرد. نمی دانم چطور باید به خریدار ها این اختلاف را توضیح داد. کاش می شد از این ساختمان دل کند و رها شد. اما ما یعنی من و حمید تمام زندگی مان و سرمایه مان را گذاشته ایم روی همین ساختمان و بجز این چیز دیگری نداریم.  روز ها هی سخت تر می شوند. من یک عالمه از پولی که برای نگهداری مادر از سهم الارث امانتی دستم بود را هم گذاشته ام روی ساختمان و هنوز کار تمام نشده و هنوز حمید یک عالمه چک ِ پاس نشده دارد و خواهر و برادر هایش هم در این موقعیت بصورت احمقانه ای تنهایش گذاشته اند. انگار سود ساختمان تنها به حمید می رسد و اصلن خودشان را زده اند به کوچه ی علی چپ و انگار نه انگار که این ساختمان مال همه ی آنهاست. تمام دردسر ها و بد بختی هایش مال حمید و کنار نشستن و دستور دادن و سود بردنش مال بقیه ورثه که هیچ، آخر کار طلبکار هم هستند. اوضاع وحشتناکی است. به حمید گفتم به بنگاه معاملات بگوید واحد ما را رهن بدهد که بتوانیم حد اقل چک های باقی مانده را پاس کنیم. امیدوارم اینکار زودتر عملی شود که دست کم از زیر فشار مالی تا حدودی بیرون بیاییم و بتوانیم راحت تر درباره بقیه ی مسائل چاره جویی کنیم. اما هنوز کنتور های برق ساختمان را تحویل نداده اند و با این شرایط نمی شود دنبال رهن دادنش هم رفت فعلن...  

دو: 

ساعت هشت و نیم بعد از ظهر است. امشب سردم است. الان دیگر حرص نمی خورم. خالی ام. خالی و سرد. دوست دارم دراز بکشم. زیر پتویی نازک بروم و آرام پلک هایم را ببندم. آنطور که خودم نفهمم چه زمانی پلکم بسته شد.

 

 
+ کتا ; ۸:٥٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/٢/۱٥
comment نظرات ()