آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

از آنجا تا اینجا- بخش نهم

چهار شنبه است. هفتم فروردین. پنج- شش روز ِ گذشته را چیزی ننوشته ام. انگار نفسی هم نکشیده ام. بعد از یک هفته تعطیلی حس می کنم هنوز خسته ام.  

.روز اول، بعد از ظهر میهمان آمد. روز دوم هم چند نفر دیگر آمدند. روز سوم ما رفتیم چند جا عید دیدنی و بازدید و روز چهارم هم همینطور. روز های پنجم و ششم و هفتم که همین امروز باشد کار خاصی نکردیم. توی خانه ماندیم به پرستاری از مادر و گفتگو با گلدان ها.

راستی دیروز رفتیم هفت تا گلدان گل ناز عراقی خریدیم. می خواهم بگذارمشان توی آن گلدان بزرگ که شمشاد بود و خشک شد. حیف آن شمشاد که استراحتگاه گنجشک ها بود. حتی شاخه های خالی از برگش. با دایی رضا صحبت کردم. یازده آپریل که می شود بیست و سه ی فروردین می آیند. این گل ها را هم برای همین خریدم. گفتم توی آن گلدان خشک نباشد.  

.حمید خیلی افسرده است. نگرانشم. امیدوارم که جریان ساختمان به خیر بگذرد. پروانه امشب می رود تورونتو و بعد از ماجرا های پیش آمده ما حتی با هم هم عید مبارکی هم نکردیم. و او هم متقابلن بی خداحافظی خواهد رفت.  

.نمی دانم اصلن من اینجا چکار می کنم؟ باید بروم! ..همین الان نهار خوردنمان تمام شد و من نمی دانم برای چه کاری آمده بودم توی این اتاق که چون دیدم کامپیوتر روشن است این چند خط را نوشتم. باید بروم ظرف ها را جمع کنم و بشورم. قرص های مادر را بدهم. بعد ببینم چه پیش خواهد آمد. شاید بعدش با دخترک برویم خرید. یک چیز های بی ربط و دری وری می خواهم که لیستش را دخترک نوشته. مثلن سر ِ زمین شور و برس توالت شور و آب پاش و روغن زیتون و نفتالین و کتاب و دیگ ِ توی پلوپز و یک مقدار خرت و پرت های بی ربط دیگر که الان یادم نیست.  

.

+ کتا ; ٥:۱٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/٢/۱٠
comment نظرات ()