آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

از آنجا تا اینجا- بخش هشتم

اول فروردین.

سال هزار و سیصد و هشتاد و هفت آغاز شد. هفت سین چیدم. و به نسبت هفت سین های پیشین با چند تفاوت..

امسال چشم های پدر از توی قاب عکس به تماشای هفت سین من نشسته. اما صدایش را همچنان سال های پیش  در گوشم می شنوم. سال های پیش که می آمد و درباره ی همه ی اجزای هفت سین نظر میداد. شادی دلش را نشان میداد. و آخر که سفره چیده می شد با چه شوقی  می گفت جمع شوید!جمع شوید! دور هفت سین عکس بگیریم. .

امسال ، روز اول فروردین و تماشای جای خالی او و یادش که بر جایش نشسته و مقایسه ی خلوت ِ خانه اش با تصور سال های گذشته که هرسال از شلوغی میهمان هایی که روز اول عید  به دیدار بزرگ فامیل آمده بودند یک لحظه آرامش نداشت، سخت دلگیر است.   .

امسال هفت سین را به یاد پدر چیدم که هفت سین های مرا دوست می داشت. سین ها را توی ظرف های سفید چیدم روی ترمه ی قدیمی مادر، سنبل سفید را گذاشتم کنار قاب عکس پدر و روبان سفید ِ کلفت و برودری دوزی شده ای دور سبزه بستم و شمع های سفید و یک دسته هم میخک سفید. .

حمید و دخترک رفته اند به دیدار خاله و عمه های حمید. من و مادر در خانه تنها هستیم و سکوت ِ اول فروردین ِ امسال ِ خانه بغضی شده توی گلویم...

.

+ کتا ; ۱۱:۱٧ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/٢/٩
comment نظرات ()