آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

از آنجا تا اینجا - بخش هفتم

غنچه با دل ِ گرفته گفت:

........."زندگی

 .................لب زخنده بستن است،

گوشه ای درون خود نشستن است! ".

گل به خنده گفت :

........" زندگی شکفتن است،

..........با زبان ِ سبز راز گفتن است!".

گفتگوی غنچه و گل باز هم از درون باغچه به گوش می رسد.

تو چه فکر می کنی؟

راستی کدام یک درست گفته اند؟

 من که فکر می کنم

گل به راز زندگی اشاره کرده است

هرچه باشد او گل است

گل یکی دو پیرهن

بیشتر زغنچه پاره کرده است....

قیصر امین پور ...

شب آخر سال... اینجای دفتر چه ام این شعر با خط دخترک نوشته شده.

+ کتا ; ٩:٢۸ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/٢/٩
comment نظرات ()