آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

از آنجا تا اینجا - بخش ششم

بیست و نه اسفند . 

صبحست ساقیا قدحی پر شراب کن

دور فـلک درنـــگ ندارد، ... شتاب کن

.ساعت هفت صبح است. صبح زود بیدار شده بودم و توی ذهنم هجوم کلمات نگذاشته بود صدای قمری را بشنوم . حرف های شب گذشته ی پرویز ، تضاد پرویز کنونی با تصویر پرویزی که از سال های اول ازدواجم با حمید در ذهنم ساخته شده بود و اینک در رفتار این خانواده  هویدا شده...

روز آخر سال و کار های باقی مانده که هیچ دل و دماغی برای انجام دادنشان ندارم، و مخاطب درونی که یک ریز توی دلم نشسته و تکرار می کند که " امسال خانه تکانی نکردی! " ... " امسال خانه تکانی نکردی!" بهش می گویم نکردم که نکردم! ! روز آخر سال که نمی رسم به این کار. لطفن دیگر تکرار نکن! می گوید:"حد اقل خاک لوستر ها را بگیر. " این یک مورد را قبول میکنم که ساکت شود.  

.

سال نو می آید

چه من آماده ی پذیرایی باشم

چه نباشم!

.مخاطب درونی باز ساکت ننشسته! می گوید: تو باید به همسر و دخترت روحیه بدهی. تو باید تظاهر به شوق کنی. تو باید امروز مثل فرفره توی خانه بچرخی و تا جایی که میتوانی کار ها را رو به راه کنی. باید باید باید این اندوه را بشکنی. حرف هایش را همینطور آرام که نشسته ام گوش می کنم و هیچ عکس العملی از خودم نشان نمی دهم...

.

+ کتا ; ۱۱:٥٩ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/٢/٧
comment نظرات ()