آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

از آنجا تا اینجا - بخش پنجم


 بیست و هشتم اسفند

یک:


آخرین روز کاری سال است. از کار های باقی مانده فقط برای دخترکم بلوز و شلوار خریدم.

کار  ِ تحویل آپارتمان پروانه به هیچ نتیجه ای نرسید و طرفین حرف های هم را قبول ندارند و مانده اند بلاتکلیف. الان باید بروم کلانتری کپی مدارم را بدهم به افسر اجرا. طپش قلب دارم. زن عمو هم امروز صبح رفت شمال و صدای یک گنجشک می آید از نزدیک و صدای یک گنجشک می آید ازدور...
هیچ سالی این همه بار روی دوشم نبوده است. هیچ سالی این همه پراکنده و خسته نبوده ام. دو روز دیگر سال، نو می شود اما من هیچ راهی به استقبالش نرفته ام. نتوانسته ام با خیال راحت و خانه ی تمیز به انتظار آمدن عمو نوروز بنشینم.

دخترک دارد یکی از انوانسیون های نمی دانم دوصدایی یا سه صدایی باخ را می نوازد. چه خوب که او هست. دخترکی از جنس آفتاب و آیینه و بلور دارم. گوش کن...

.
 
دو:
آخر شب است. وقت خواب. بدون هماهنگ کردن کلمات توی سرم می نویسم. صبح رفتم کلانتری و نامه ی گزارشش را گرفتم. بعد تا عصر نشستم به تماشای روز.


عصر پرویز زنگ زد. گفت پروانه شرط حمید را برای تحویل آپارتمان پذیرفته. بعد حمید و پرویز به خاطر لحن بد و آمرانه ی پرویز که گویی از راه دور با عصبانیت و تحکم به حمید امر کرده بود که کار را تمام کند بحثشان شد.و حمید بی نهایت خسته و افسرده است.


ماجرا از این قرار است که مثلن سی درصد آپارتمانی که قرار است تحویل پروانه داده شود با پول حمید ساخته شده. یعنی پروانه خودش هزینه ی ساخت را تقبل نکرده و تنها از سهم زمینی که به ورثه رسیده در این آپارتمان شریک است. حالا که کار تمام شده فرض کنید مثلن پنجاه مترش مال حمید می شود و اول قرار بود این پنجاه متر را با قیمت تمام شده به پروانه بفروشد که این حالت را هر مغز علیلی باید درک کند که برای خریدار نور علی نور است. یعنی آپارتمان متری سه میلیون و ششصد هزار تومانی را بخرد به متری یک میلیون و چهار صد هزار تومان. اما بعد از مشاجراتی که شد و طی آن فهمیدیم که نه تنها ارزش این فداکاری را نمی فهمند بلکه از مبلغ همان متری یک میلیون و چهارصد هزار تومان هم می خواهند تنها نصفش را بپردازند،‌ حمید گفت اصلن اینطور درست نیست که آدم لطفی را به کسی بکند که آن طرف تازه طلبکار هم باشد و چنین شد که گفت من دیگر به نرخ تمام شده نمی فروشم و به قیمت روز می فروشم.

 و بعد برای اینکه دیدند چه اشتباهی کرده اند هزار بار حرفشان را عوض کردندو خلاصه آخرش همین بود که پرویز امر کرد که حمید کار را تمام کند و بدهی پروانه را پرویز بعد از اینکه آپارتمان خودش را فروخت بدهد.
این در حالیست که حمید برای اینکه کار ساختمان نخوابد از هزار جا پول قرض کرده و تا آخر فروردین هم یک عالمه چک کشیده ولی آنها هیچ به درک این موارد علاقه ای نشان نمی دهند!


خلاصه مطلب اینکه حمید به شدت عصبانی شد و بعد که دیگر از شدت عصبانیت نتوانست صحبت کند متاسفانه باز گوشی را داد دست من و من هم این بار تعارف و رو در بایستی را که با پرویز داشتم را کنار گذاشتم و هر چه توانستم از حمید پشتیبانی کردم. پرویز گفت: تو هم که حرف های حمید را می زنی!‌ گفتم بله چون این حرف ها درد داشته برایمان و می خواهیم آنقدر تکرارش کنیم تا این درد را شما هم شاید اندکی حس کنید. و بار ها و بار ها تکرار کنیم تا مطمئن شویم که شما هم حد اقل شنیده اید.


پرویز باز هم زد به صحرای کربلا و حرف هایی گفت که نباید می گفت. مثلن گفت شما چقدر دیگر پول می خواهید؟ تا مال و اموال ارث همه ی ما را بالا نکشید راحت نمی شوید؟‌!!!
من بعد از شنیدن این حرف گفتم تهمت زدن و بی احترامی تا کی؟ ...شما خیال می کنید شنیدن این حرف ها و تهمت ها برای من آسان است؟ پرویز گفت من کی تهمت زدم؟ گفتم همین الان نگفتید تا ارث همه ی ما را بالا نکشید راحت نمی شوید؟ گفت نه!‌ (!!) کلی تعجب زده شدم و گفتم باز خوبست که خودتان این گفته را نفی می کنید.و این نشانه ی خوبی است.


اما آن حرف پرویز را که تکرار کردم حمید که شنید بیشتر عصبانی شد و آمد جلو که گوشی را بگیرد اما من گوشی را بهش ندادم. و با آرامش تمام حرف هایی که می خواست را به پرویز گفتم.


بعد از این تلفن حمید با مهیار حرف زد و ماجرا را گفت. قرار شد مهیار با پروانه قرار بگذارد برای صورت جلسه ی تحویل آپارتمان. اما پنج دقیقه بعد مهیار دوباره زنگ زد و گفت پروانه باز هم پشیمان شده و حاضر نیست شرط را قبول کند!‌ مهیار هم گفت همان بهتر که بروند همگی پیش حَکَم و ادامه ی کار بصورت قانونی پیش برود.
.
عجب ماجرایی شد. خانه ای که حمید خیال می کرد موجب پیوند و دوستی میان خواهر و برادر ها می شود سبب شد که پرده هایی که سالیان سال مقابل شخصیت خود کشیده بودند و حقیقت خودشان را از هم مخفی نگاه داشته بودند کنار برود.
من به سختی دارم باور می کنم که پول و تنها پول تعیین کننده ی میزان عشق و علاقه میان اقوام نزدیک می شود. و حس می کنم که حتی ارزش جان هم در برابر پول چقدر حقیر می شود.
حمید می گوید : بجز یاسمن دیگر ریخت هیچکدام از خواهر و برادر هایم رانمی خواهم ببینم. حق هم دارد...

+ کتا ; ۱۱:۳٦ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/٢/٤
comment نظرات ()