آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

از آنجا تا اینجا - بخش چهارم

۸۶۱۲۲۷

بیست و هفتم اسفند


یک:
صبح اول صبح باز رفتيم کلانتری. مثل ديروز و احتمالن مثل هميشه شلوغ بود. يکراست رفتم پيش افسر  ِ اجرا. همان آقايی که ديروز به من گفته بود صبح ِ زود بيا، تا چشمش به من افتاد گفت: « زود آمدی! گفتم که ظهر بيا!»‌ !!

گفتم خودتون گفتين صبح اول وقت!
گفت من نگفتم!
جای چانه زدن نبود. سکوت کردم. چهره ام احتمالن خسته بود و بی حال. گفت:‌حالا بشين همينجا هر وقت کارم سبک شد همراهت می آم.
و نشستم تا ساعت ده. و در آن ساعت کارش سبک شده بود و آمد و رفتيم خانه و گزارشی که بای می نوشت و صورت اموال را نوشت و روی جزئيات هم دقيق نشد.
لازم بود برادرم هم اينجا رضايتش را اعلام کند که آمد و اعلام کرد. لازم بود دو تا از همسايه ها هم صلاحيت اخلاقی من را برای سرپرستی مادر تائيد کنند که آنها هم آمدند و تائيد کردند.
و همه امضا کردند و افسر اجرا بعد از خوردن دو تا چايی و مقادير متنابهی ميوه و شيرينی و مقاديری وجه نقد به عنوان عيدی رفت و قرار شد من صبح فردا يک سری کپی از تمام مدارک بگيرم و برای جناب سروان ببرم . حالا دارم فکر ميکنم نمی دانم آخرش هم جناب چه بود! سه تا ستاره ی تو خالی روی شانه هايش بود!
.
از کلانتری که بيرون آمدم، يک اس ام اس آمده بود به اين مضمون که پرويز از آمريکا زنگ زده و با حميد کار فوری داشته. باز نگران شدم . دلم سخت به شور افتاد. حتمن در ادامه ی ماجرای اختلاف سر آپارتمان پروانه است. عصر هم قرار است جلسه ای باشد با مهيار و پروانه و محمود. دلم برای حميد خيلی شور می زند.
.
رسيدم خانه، يک زاناکس خوردم. داشتم از دلهره می مردم باز! حالا هم توی بانک نشسته ام منتظر نوبت. حميد باز دو ميليون کم دارد. دلم از تمامی جزئيات ِ زندگی در اين دنيا گرفته. خيلی خسته ام. نمی دانم با چه سحری هنوز می توانم گام هايم را روی زمين بکشم...


دو:


حالا عصر شده. حالم از صبح بهتر است. صبح از بانک خودم رفتم بانک حميد و بعدش اداره برق دنبال کار برق ساختمان. اداره برق منطقه ما هم اول ِ‌دار آباد است! خود رانندگی توی اين روز های پيش از عيد در اين شهر شلوغ برای دليل تمام خستگی های آدم کافی به نظر می رسد.
بعدش با حميد دو تا يی رفتيم مکس برگر. تا آن موقع ديگر زاناکس حسابی تاثير گذاشته و دلهره ام از بين رفته بود. بعد با هم رفتيم هايلند که برای زن عمو يک عطری که من داشتم و خيلی دوست داشت را به عنوان هديه ی سال نو گرفتم.
زن عمو فردا صبح زود عازم شمال است. برای بچه های برادرم هم دو تا تی شرت بوسينی و دو سری از اين مداد و پاک کن خوشگل ها که روی پسرانه اش عکس ميکی ماوس و روی دخترانه اش عکس وينی د پوه بود به علاوه ی پاستل های خارجی و شکلات کيندرز ... به نظر خودم عيدی های خوبی باشد! خودم اگر بچه بودم و عمه ام يک همچين عيدی هايی بهم ميداد که خيلی خوشحال می شدم!! آنها هم امشب عازم شيراز هستند.
فردا صبح بايد بروم از مدارک کپی بگيرم و ببرم کلانتری . فردا آخرين روزی ست که ادارات باز هستند.

+ کتا ; ۱۱:٤۸ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/٢/۱
comment نظرات ()