آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

از آنجا تا اینجا - بخش دوم

861225 

یک- در بانک.

ساعت ده و نیم صبح است. در نوبت انتظار بانک هستم. خودم آرامم و دائم به خودم گوشزد می کنم که آ ر ا م تر هم باشم. نفس هایم را برای همین خاطر کمی عمیق تر بکشم و گاهگاهی که ممکن باشد، پلک هایم را بیشتر از معمول روی هم نگه دارم. بعد همه ی عضلاتم را پنهانی از چشم اطرافیان شل کنم: شانه ها، انگشت ها، ... و بعد به کار های باقی مانده فکر کنم.

.

آمده ام بانک که پول بگیرم برای : یک- حقوق اسفند پرستاری و تهیه ی عیدی برایش. دو- دارو های مادر – سه- خرید های مختصری برای شب عید. مثل میوه و شیرینی و شلوار برای دخترک. یک کمی هم بیشتر که توی تعطیلات اگر خرجی پیش آمد دستمان بسته نماند...

.

یک بار پیش از ساعت ده آمدم بانک نوبت گرفتم و شماره ام دویست و بیست و سه بود. بعد رفتم کافی نت و نیم ساعتی وبگردی کردم و دوباره آمدم بانک و یک شماره ی دیگر گرفتم که اینبار شماره ام دویست و هشتاد و پنج است. قصد دارم شماره ی دوم را هنگام خروجم به یک نفر که تازه وارد شده هدیه بدهم! از این کار یک لذت پنهانی می برم! آنقدر تماشای شادی را در چشم های آدم غریبه ای که شماره را بهش هدیه می دهم دوست دارم!!

.

یادم باشد برای حساب دایی تقاضای کارت نقدی بدهم. ولی حواسم نبود که وکالتنامه همراهم باشد. یادم باشد پرینت حسابش را هم بگیرم. بعد از بانک باید بروم خیابان فاطمی که نسخه ی دفتر چه بیمه مادر را تائید کنم چون اکسلون دارد تمام می شود. . 

دو- بر نیمکت

.

نشسته ام میان فضای سبز میدان سلماس بر نیمکتی زیر آفتاب کمرنگ بهاره که داغی ِ چشم هایم خنک شود و نفس هایم آرام تر شوند. نشسته ام که خودم را دلداری بدهم، اشک هایم را پاک کنم و نگاهم را از پشت سر بگردانم و سعی کنم مستقیم، روبرو را نگاه کنم و با خودم فکر کنم که چطور می شود این مشکل را حل کرد؟

.

رفته بودم اداره بیمه خدمات اجتماعی برای تائید نسخه داروی اکسلون. دکتر توی نسخه نوشته:"روزی دو عدد" اما به من گفته هر هفته سه روز، سه عدد به مادر بدهم. با این حساب می شود هر هفته هفده عدد. در صورتی که بیمه هر هفته چهارده عدد را قبول دارد.

. 

انقدر دلم گرفته بود که وقتی آقای که پشت باجه ی کامپیوتر برای تائید دارو نشسته بود مشخصات مادر را زد توی سیستم و بهم گفت که برای تائید نسخه زود رفته ام و نسخه را تائید نمی کند بغضم گرفت. حوصله ندارم همه ی گفتگویی که منجر به ریختن اشکهایم مقابل چشم های او و سایر مراجعه کنندگان شد را بنویسم. دلم نمی خواهد گفتگو هایی که موچب آزارم شده را در خاطرم زنده کنم. فقط اینکه بعد از التماس های بسیار ِ من و تهدید های او که می گفت دفتر چه را توقیف می کند و می فرستد به حراست و نظارت که ببینند چرا من داروی اضافی می گیرم و هرچه من می گفتم که دکتر گفته هفته ای هفده تا باید بخورند و باور نمی کرد و نمی دانم آیا به قیافه ی من می آمد که قرص ها را ببرم بازار آزاد بفروشم که می خواست من را بفرستد بخش نظارت یا اینکه چه چیزی باعث می شد که حرفم را قبول نکند، در هر صورت آخرش به جای صد و بیست عدد برای هشتاد عدد قرص تائیدیه نوشت و گفت که توی سیستم زده که من باید بار بعد سیزده خرداد بروم و حتی اگر یک روز زود تر بروم تائید نخواهد کرد. و من دارم فکر می کنم که تا سیزده خرداد من پنجاه تا قرص کم خواهم آورد. و دلم از مملکتی که مادرم سی سال معلمی اش را کرده و حالا که آلزایمر گرفته حتی این یک قلم دارو را هم نمی تواند به نرخ بیمه برایش تهیه کند سخت گرفته.

. 

دلم نمی خواهد کسی بفهمد که سر این موضوع از آنجا تا میدان سلماس را پیاده آمده ام و تمام راه را زار زار گریه کرده ام. و یاد یک کسی افتادم که می گفت هر وقت احساس تنهایی کردی بدان که دلم پیش توست در حالیکه این حرف بسیار بسیار چرند می باشد. و فکر کردم : "وقتی کسی احساس تنهایی می کند دقیقن زمانی ست که هیچ دلی پیش او نیست." و درست همینجا بعد از گذاشتن نقطه ی آخر جمله ی قبل، باز گریه ام گرفت.

.

سه- تربانتین

. 

حدود هفت ِ شب است. سردرد دارم. باید زود تر قرص می خوردم. حالا هی بد تر می شود. روز شلوغی بود. سردردم از بودی تربانتین شروع شد. حالا هم تمام خانه بوی تربانتین می دهد...

.

 از روی نیمکت میدان سلماس که داشتم بلند می شدم، متوجه شدم که بارانی ام چسبیده به نیمکت! و به کندی از نمیکت کنده شدم!! سر تا سر پشت بارانی ام به حالت ضربدر ضربدری زرد شده بود. چه زردی هم! زرد قناری... روی نیکت را رنگ آستری زده بودند و هیچ نوشته ی آگاهی دهنده هم بر آن نبود که : رنگی نشوید! کسی هم آنجا نبود که بروم اعتراض کنم. و تازه چه اعتراضی؟! چه کسی مسول بود؟ چه کسی حاضر بود پاسخ بدهد؟ بارانی نازنینم را در آوردم و خوب شد که زیر آن یک مانتو پوشیده بودم. بعد پیاده راه افتادم سوی خانه. در راه یک مغازه ی لباسشویی دیدم و خوشحال از اینکه این رنگ هنوز تازه است و خشک نشده و لباسشویی می تواند تمیزش کند، رفتم توی مغازه. اما آقای صاحب لباسشویی خیلی اوقاتش تلخ بود و با بی حوصلگی تمام گفت که هیچ کاری برای بارانی من نمی تواند بکند. ... گفتم حد افل بگوئید با چه چیزی تمیزش کنم؟ گفت : " هیچی!! تمیز نمیشه!..."

. 

دست از پا دراز تر آمدم بیرون و با خودم گفتم که امروز ، روز ِ بد شانسی من است. آن از صبح آول صبح که حمید چک داشت و پول نداشت، آن از دومش که توی بیمه آن بساط پیش آمد، این هم سومی که بارانی و روسری و پایین مانتو ام همگی در نواحی تماس با نیمکت زرد شده بود.

.

رسیدم خانه و زن عمو و دخترک، قیافه ی زارم را که دیدند، کلی نگران شدند. بارانی را نشانشان دادم و آخ آخشان در آمد. یکی گفت تینر، یکی گفت بنزین ، یکی گفت تربانتین ! ممد آقا هم گفت :" بارونیت بوی نویی شنیده! اینو دیگه بندازش دور!! "  بارانی ِ نازنین مرا میگفت!

.

ما توی خانه نه نفت داشتیم، نه بنزین و نه تینر. من می خواستم بروم تینر بخرم که دخترک دوید و شیشه ی تربانتین را آورد و تا به خودم جنبیدم، هم دیدم زن عمو و دخترک بارانی را روی کف آشپز خانه پهن کرده اند و با پنبه های آغشته به تربانتین افتاده اند به جانش. لکه های رنگ، زیر پنبه های تربانتینی کمرنگ و کمرنگ تر شد. تا جایی که حس کردیم کم کم محو شد. اما بوی تند تربانتین آنچنان همه جا را گرفته بود که نفس نمی شد کشید. تا جایی که می شد، لکه ها را پاک کردیم و بارانی را جلوی پنجره گذاشتیم. بعد که خشک شد البته لکه های زرد محوی هنوز روی آن دیده می شد. نمی دانم آخرش درست می شود یا نه... سردرد دارم و بد بیاری بعدی را اگر حوصله کنم بعد تر می نویسم.

.

.

+ کتا ; ۱٢:٥٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/۱/٢۸
comment نظرات ()