آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

 

غوغای کلمات ِبه بن بست رسیده را دارم. همان بن بست های تو در تو ی پایان ناپذیر. کجایی راهِ گمشده؟ کدام خط را دنبال کنم این بار؟

این روز ها هر چه می نویسم پر از خاکستر است. ...اما انگار حرف های گمشده ای هستند که طلسمی مجبورم می کند بگردم و بگردم و نیابمشان.

دست هایی که گلویم را می فشارند، راه نفسم را می بندند اما نمی میرانندم.

حالا باز یکی می آید نصیحت می کند، انگشت دراز می کند به سوی آسمان و حرف های نامفهومی را در گوش هایم فوت می کند. ...

بابا قضيه اين چيزا نيست!...خانم! من کر شده ام. می فهمید؟ کر ِ کر!...دیگر صدای شما را نمی شنوم. توی این کویر انتظار بارشی هم ندارم. اگر می خواست ببارد تا حالا باریده بود.

 

(...: حال و هوا به اين سادگی ها تغيير نمی کند...)

 

 

+ کتا ; ٩:۳٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٤/۸/۱۱
comment نظرات ()