آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

از آنجا تا اینجا - بخش اول

 

امروز جمعه بیست و چهارم اسفند سال هزار و سیصد و هشتاد و شش شمسی ست.  این اولین متنی ست که در این کامپیوتر تایپ می کنم. کمی دلم گرفته.  امروز قرار بود آپارتمان پروانه (خواهر حمید) را بهش تحویل بدهیم و در مقابل، او تعهد کند که مبلغ بدهی اش را ظرف دو ماه پرداخت کند. نمی دانم خوشبختانه یا بدبختانه قبل از مطرح کردن این موضوع ، تنها پنج دقیقه از جلسه گذشته بوده که با احمد (پسر پروانه) بحث بالا گرفته و حمید جلسه را ترک کرده. یک غمی توی دلم از ساختن این ساختمان جای گرفته که نمی دانم هیچوقت آیا ممکن است بر طرف شود یا نه. نمی دانم با این همه بحث و جدل پیش آمده اصلن دلمان می آید که هیچ زمانی به آن آپارتمان برویم و آنجا ساکن شویم؟ خانه ای که با آن همه عشق و امید ساختیم، خانه ای که با جرات می توانم بگویم که بی نظیر است... اسکلت پیچ و مهره ای، دیوار های دو جداره ، پنجره های چوبی دست ساز دو جداره، در های چوبی قدیمی (که سه تا از در های ورودی اصلی این خانه سال ها پیش در های خانه ی مسکونی حسن علی منصور بوده که بیست سال پیش موقع تخریبش حمید خریده بوده،) تمام در های کابینت های آشپز خانه و کمد ها چوبی و دست ساز و طراحی شده توسط حمید است، حتی لولای در های کمد ها را هم طراحی کرده و خاص است. کف تمام اتاق ها سنگ، مشبک های چوبی کار شده درنما، کاشی های فیروزه ای لعاب دار که میان آجر ها کار شده...  

این همه سختی کشیدیم تا این خانه با این کیفیت ساخته شد. از هر کجا که شده و با هر بد بختی که بوده پول تهیه کردیم که کار نخوابد. اما الان که تمام شده دل ِ خوشی که بتواند لذتش را ببرد برایمان نمانده.

 گاهی فکر می کنم همه ی سهممان را بفروشیم و برویم یک جایی که هیچکس نشانی اش را نداشته باشد اما یاد سختی های این چند ساله و خون جگر خوردن ها که می افتم دلم نمی آید به این فکر بال و پر بدهم. این خانه برای حمید درست به اندازه ی فرزندش عزیز است. نه این خانه ، بلکه تمام آثار معماری اش را مثل بچه هایش نگاه می کند ! چه برسد به این یکی که انگار بخشی از وجودش را میان آجر هایش کار گذاشته.  

 

+ کتا ; ۱٢:٠٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/۱/٢٧
comment نظرات ()