آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

 

دوباره سلام! .امروز خط ای دی اس الم وصل شد. نمی دونم چرا مثل گیج و منگ ها شدم! نمی دونم چی بنویسم. از کجا بگم؟ یه مقدار یادداشت دارم از همان روز های پیش از عید. تا نزدیکی های همین الان.  مثل خودم. مثل همیشه . می توانم از همان جا به بعد شروع کنم. می توانم هم آنها را نادیده بگیرم. نه؟ نوشته هایی که تاریخ گذشته شده اند،  رفته اند توی بایگانی. کلماتی که به خواب رفته اند و انگار که مجبور باشم با سر و صدای بسیار دوباره بیدارشان کنم. دارم فکر میکنم بیدار کردن کلمات ِ به خواب رفته کار درستی خواهد بود یا نه! خیال می کنید شوخی می کنم؟ بد بختی اینست که خیلی هم جدی دارم روی این قضیه فکر می کنم!!!.

فعلن انگار دلم برای خواندن وبلاگ های دوستان بیشتر از نوشتن ِ وبلاگ خودم تنگ شده. امروز را شاید کمی به خواندن بگذرانم. بعد هم یکی یکی کلمه های خفته را بیدار کنم. کسی چه می داند!

+ کتا ; ۱٢:٤٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/۱/٢٦
comment نظرات ()