آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

شاید آخرین پست امسال / شاید هم نه!

 

فکر کنم آخرین سلام سال هشتاد و شش باشد که اینجا نوشته می شود.


هنوز نمی دانم امروز چندم است! اما می دانم  به تعداد افرادی که کامنت های پست قبل را نوشته اند، دوستان ِ مهربانی دارم. و این برایم لبخند می آورد.


الان توی کافی نت هستم. به لیست آن کار های باقی مانده از پست قبل یک کار های دیگری اضافه شده و البته کار هایی که خاکستری شده هم کم شده.
من هر روز و بلکه روزی چند پست این روز ها توی دفتر چه ام نوشته ام که تصمیم دارم تمام آن ماجرا ها را موقعی که ای دی اس الم درست شد و از خانه توانستم بیایم تو ی شبکه همینجا بگذارم.


بعضی از روز ها انقدر سخت گذشت که دلم بد جوری دنبال گوش ی می گشت که بتواند بشنود و درد دل کنم و سبک شوم و بجز گوش دفترچه ام دور و برم کسی نبود.
شش ماه آخر سال هشتاد وشش سخت ترین روز هایی بود که در تمام عمرم گذرانده بودم. اما هنوز هم از تماشای جوانه ها لذت می برم. هنوز هم می توانم لبخند بزنم و هنوز هم می توانم به وقت غصه اشک بریزم. و این ها همه خوب است. این یعنی من هنوز سنگ نشده ام.


سال نو بر همه ی دوستان عزیزی که این وبلاگ را می خوانند مبارک. روز هایتان شاد.
گمان نمی کنم امروز یا فردا به وصال ای دی اس ال خانگی برسم. اما اگر رسیدم که چه بهتر! یک عید مبارکی دیگر هم می نویسم!

+ کتا ; ۱۱:٥٤ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٦/۱٢/٢۸
comment نظرات ()