آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

یک چیز مهم....

 

امروز چندم است؟ یادم نرود که بیست و ششم باید بروم دادگاه سرپرستی- و تلفن برای اینکه ببینم آمدن دایی چه تاریخی است. به اضافه ی کم کم خریدن شیرینی. و یادداشت کردن اسامی کسانی که باید برویم دیدنشان  شلوار برای دخترکآه دارو های مادرپوشک برای مدت عید- دنبال ای دی اس ال بگردم- گوشت و مرغ هم توی هفته ی اول گیر نمی آید – زن عمو دوشنبه یا سه شنبه می رود شمال بعد از آن خانه نشین می شوم – میوه چی؟ کار ویلای طالقان بالاخره بماند برای بعد از عید؟ برویم زمین سعادت آباد را ببینیم. – به حمید بگویم به مهیار زنگ بزند – یک روسری می خواهم که رنگش به صورتم بیاید – عیدی برای بچه ها ی برادرم چه بگیرم؟ دنبال تنهایی نگردم. او همینجاست. گل پامچال همیشه کلی بهم روحیه می دهد. بخرم. یک زنگ به فروزنده خانم بزنم - فیش حقوق عمه و شوهر عمه ام را بروم بانک بگردم پیدا کنم- جمعه روز دادن داروی تقویتی به یاس ها و رز هاست - یک لیست هم از تلفن هایی که به خارج از کشور باید بزنیم- اصلاح آخرین نقشه های پروژه خیابان دولت- امشب نان نداریم -  عیدی برای خدمتکار های مدرسه دخترک و راننده سرویس- چرا هنوز فکر می کنم یک چیز مهم از قلم افتاده؟

.

.
+ کتا ; ۳:٢٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/۱٢/٢٢
comment نظرات ()