آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

او من نیست

یک:

انگار توی یک اتاق خالی نشسته باشم. تنها. ساکت. با دیوار های خاکستری. خاکستری و نه هیچ رنگ. که هر رنگی اگر بر دیوار یا چارچوب در ها باشد ساکت نخواهد ماند. و نه پنجره ای بر دیوار که بر سقف اتاق. با شیشه های مات که تنها نوری از آن  بتابد تا من این همه خاکستری را از یاد نبرم.

دو:

  حالم ؟ بد نیست ! واقعن بد نیست. بخصوص بعد از خواندن آن که پسر رعد نوشته بود و در ذهنم مانده. همان که از درک خوشبختی در بد ترین روز ها نوشته بود.  حالم خوب است. چرا که  شاید بعد از این دیگر هرگز به این خوبی نباشد.

سه:

 گفتم که ! ...حالم خوب است اما ....خودم را که توی آیینه می بینم تازگی ها از خودم می ترسم. چهره ام تلخ شده. دو تا خط عمودی میان ابرو هایم ماندگار تر شده. اخم هایم به زور هم باز نمی شود و صورتم خشک و بی روح. حتی نگاهم نا آشناست. من این غریبه را نمی شناسم. او من نیست...

 
+ کتا ; ۱٠:٢٦ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٦/۱٢/٢٢
comment نظرات ()