آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

دائما یکسان نباشد حال ِ دوران غم مخور!

ظهر پنجشنبه است. بعد از آن همه استرس الان اینجا ساکت است و من آرامم....یک سری نقشه را که از دیروز رویش کار می کردم ، بالاخره چاپ گرفتیم و فرستادیم برای کارفرما. و من همینطور توی سکوت و تنهایی نشسته ام روبروی مانیتور و با شل و ولی و بی حالی ذهنم را تایپ می کنم: ...   

نازیلا گفته بود استراحتی خارج از زمان و مکان نیاز دارد  ومن  از آن روز تا به حال به همان عبارت فکر می کنم. این یکی دو روزه حالم خوب نیست. غمگینم. هر روز از پشت پنجره ی آشپز خانه درخت سپیدار را نگاه می کنم که او هم خودش را برای آمدن بهار آماده کرده و من هنوز از خواب زمستانی انگار بیدار نشده ام. یک جوری انگار به سوی بهار دارم خرکش می شوم! ...

دخترک یک شلوار می خواهد و من سرم گم شده توی حساب و کتاب ها که این شب عیدی آیا می توانم با دل راحت یک شلوار برایش بخرم یا نه. و یاد کامپیوتر خریدنم می افتم و یک کلمه های پراکنده ای از خیال حوصله ی بحر و قطره ی محال اندیش و ... خب البته دو تا صورت حساب برای دو تا از مشتری ها فرستاده ایم اما مشتری اولی دیروز کلی التماس درخواست کرد که بعد از عید پرداخت کند و ما هم متقابلن هی التماس درخواست کردیم که قبل از عید پرداخت کند و به نتیجه ی واضحی نرسیدیم. پول چک دیروز را از یکی از دوستان قرض کردیم. اما بیستم هم نمی دانم چقدر چک دارد حمید و به این چیز ها که فکر میکنم یک نفس عمیق می کشم و مدتی که نمیدانم چقدر می شود به جایی که نمی دانم کجاست خیره می مانم. چه حاصل دارد نوشتن این ها؟ ...

"جای غصه خوردن نیست." - مخاطب درونی می گوید ! - ...دیروز نرفتی سر ساختمان؟ ندیدی چه قشنگ شده؟  لبخندی بزن.

+ کتا ; ۱٢:۱۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/۱٢/۱٦
comment نظرات ()