آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

از صبح تا ده - از یک تا چهار...

یک

صبح  ِ بدی نبود. اما الان که ساعت نزدیک ده شده خیلی به هم ریخته م.

ساعت شش بیدار شدم. دخترک را بیدار کردم. صبحانه را آماده کردم و او ساعت هفت رفت. بعدش حمید می خواست اول وقت برود اداره ی برق دنبال کار برق ساختمان. صبحانه خوردیم او هم پیش از هشت رفت. دیدم مرغ و پیاز و مایع ظرفشویی و کره و پنیر نداریم. رفتم خریدم. خرید صبحگاهی را دوست داشتم. تمام راه صدای گام های من بود و گوش سپرده بودم به صدای پرندگان. یک لحظه ایستادم. صدای گام من قطع شد و چند لحظه گوش سپردم تنها به صدای پرنده ها صدای بلبل ها، گنجشک ها و البته کلاغ ها و یک جور صدای دیگر که نمی دانم چه بود.

دو

به خانه که رسیدم یادم آمد که چهارشنبه روز آب دادن به گلدان خانه ی عمه ام هم هست که هر وقت می رود سفر گلدانش را می سپرد به من. رفتم خانه ی عمه و گلدانش را آب دادم. خرید ها را سپردم به زن عمو و مدارکی را که باید می آوردم شرکت برداشتم و راه افتادم.

سه

توی راه موقع عبور از خط کشی، سر تقاطع فتحی شقاقی و ولیعصر ایستاده بودم تا چراغ عابر سبز شود و  سبز شد و از روی خط کشی را افتادم به آنسوی خیابان. وقت عبور باز یکی از ماشین هایی که به چراغ توجه نمی کنند و به عابر هم توجه نمی کنند نزدیک بود بزند بهم! با دست کوبیدم به شیشه ی در ِ صندلی عقبش. ایستاد. گفت چرا می زنی! داشت نان می خورد و چشم های سبزی داشت. گفتم "عابر پیاده" رو نمی بینی ؟ کوری؟ گفت خودت کوری! گفتم اینجا خط عابر پیاده س چراغ عبور هم سبزه نمی بینی؟ و رفتم و منتظر جواب نشدم. اما تا خود شرکت همین مکالمه هی توی سرم تکرار شد. از اینکه اعصابم انقدر ضعیف شده که با یک تلنگر کوچک هم خرد بر زمین می ریزد ترسیدم. بار اولم که نبود که ماشینی حق عبور عابر پیاده ای که من بودم را نادیده می گرفت. موضوع مهمی هم نبود اما من به هم ریخته بودم. و این یک واقعیت بود. نقاب آرامشی که خود ِ متزلزلم را پشتش پنهان کرده بودم مقابل چشمان خودم فرو ریخته بود.

چهار

توی این فکر ها رسیدم شرکت. به محض ِ رسیدن، همکار ِ تازه مان که قبل از من رسیده بود گفت: خانم مهندس! یک خانمی از بانک تجارت زنگ زدند گفتند آقای مهندس چک دارند و پول توی حسابشان نیست! ...

حالا باید خودم را برسانم به بانک و ببینم چه خاکی از کجا ی این دنیا به سر این واقعیت های اعصاب خورد کن زندگی بریزم...

 

+ کتا ; ۱۱:٤۳ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٦/۱٢/۱٥
comment نظرات ()