آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

تصمیمات جددی!

در تمام عمرم این همه بی انرژی نبوده ام. زندگی عجیب سخت گذشت این سال ها.

 امسال نای خانه تکانی ندارم. البته شیشه ها را تمیز می کنم. پرده آشپزخانه و سالن و اتاق دخترک را هم قصد دارم بشورم. خانه هر هفته تمیز می شود و زیاد کثیف نیست. شوقی هم نیست که بخواهم فرش ها را بشورم. توی کابینت های آشپزخانه را هم  قصد دارم که  مرتب کنم..

قصد دارم با هر بد بختی که باشد یک کامپیوتر برای خانه بخرم. هم دخترک نیاز دارد هم اینکه می خواهم تعارف را کنار بگذارم و به زن عمو بگویم که بعد از عید خودم می مانم پیش مادر. توی شرکت که هستم تمام روز دلم پیش مادر است. عملن اینجا کار مفیدی انجام نمی دهم. زن عمو هم دلم را بدست نیاورده توی این شش ماه.

اولن که هر وقت خواست بدون هماهنگی با من رفت و معلوم نبود که هر بار بر می گردد یا نه.

.دومن این چه جور پرستاری است که با وجودیکه از نظر مالی مثل یک پرستار غریبه ی تمام وقت دستمزدش پرداخت می شود اما :.یک :  صبح ها ایشان می رود توی پارک روبروی خانه ورزش صبحگاهی می کند و مادر که بیدار می شود خودم می برمش دستشویی و لباس می پوشانم. توضیح اینکه من عاشق مادرم هستم و از انجام این کار ها لذت هم می برم و حرفی ندارم اما سوالم اینست که با وجود این مسائل چه نیازی به حضور ایشان هست؟  دو:  در هر صورت او هرگز رختخواب مادر را مرتب نمی کند. خودم هر روز اینکار را می کنم.سه :  او هر گز مادر را حمام نمی برد. این وظیفه هم آخر هفته ها به عهده ی خودم است.چهار: هر شب دندان مادر را خودم مسواک می زنم. ایشان فرموده از این کار چندشش می شود!! .پنج: چه ناخن های دست و چه ناخن های پای مادر را او نمی گیرد و خودم می گیرم..شش : دکتر گفته شعر هایی که از قدیم در حافظه داشته اند را با مادر بخوانید. مادرم سی سال معلم کلاس های دوم و چهارم دبستان بود و شعر های این دو کلاس را در حافظه دارد. من هم هر چه شعر از این دو کلاس در یادم بوده روی کاغذ نوشته ام و چسبانده ام روی یخچال که با او بخواند. شب آمدم پرسیدم: شعر هایتان را خواندید؟ زن عمو گفت : نه! شعر ها رو دیگه خودت باید بیای باهاشون بخونی!! می خواستم بگویم که من ساعت هفت شب می رسم خانه و مادر این موقع خسته هستند و دیگر حوصله ی شعر خواند ندارند. اما جلوی خودم را گرفتم و فقط نگاهش کردم و لبخند زدم! دکتر گفته با مادر هر طور که می توانید حرف بزنید. اما او تمام مدت با تلفن حرف می زند....هفت : برای مادر جعبه داروی هفتگی گرفته ام و هر جمعه تمام دارو های هفته ی بعد را توی جعبه می گذارم. او هنوز بعد از شش ماه نمی داند مادر چه دارویی را باید صبح بخورد و چه را ظهر و چه را عصر! اگر یک صبح خودم دارو ها را جدا نکنم نمی تواند این کار را بکند. .هشت: من هر بار که مادر را می برم دستشویی مدت ها منتظر می مانم که مطمئن شوم مادر همه کارش را کرده. زن عمو که می بردش دستشویی هیچ منتظر نمی شود. فوری پوشک را عوض می کند و بیرون می آید. .نه: پنجشنبه و جمعه ی آخر هر هفته را در این شش ماه  ایشان رفته مرخصی و من مانده ام خانه! دلم برای دخترک می سوزد که در این سن و سال هیچ تفریحی ندارد. حتی یک اخر هفته بی انصاف نگفت تو دخترک را ببر گردش و خیالت راحت باشد که من هستم!  .ده: خیلی خیلی شلخته است. هر لباسی از مادر را که در می آورد همانجا توی دستشویی به جا حوله ای آویزان می گذارد. لباس های تمیز و کثیف را حتی از هم جدا نمی کند. خودم باید هر شب بیایم لباس های تمیز را تا کنم بگذارم توی کمد و لباس های کثیف را بیاندازم توی سبد رخت چرک ها !!..یازده :‌آخرش هم با هر آدمی توی فامیل حرف می زنیم کلی دعا به جان زن عمو می کنند که خدا عمرش بدهد و خیلی باید متشکرش باشی که با این همه لطف و مهربانی مانده و از مادرت مراقبت می کند!!!!!! فعلن همین موارد به ذهنم رسید اما ریزه کاری های رفتاری هم هست. من هیچ اطمینان ندارم که وقتی با مادر توی خانه تنهاست با او چه رفتاری می کند. به وضوح دیده ام که آخر هفته ها که او نیست، مادرم خوشحال تر و آرام تر است...

.

.

+ کتا ; ۱۱:٢٧ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٦/۱٢/۱۳
comment نظرات ()