آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

با این همه

کسی از درون می خواندم. می گوید که:" بیرون از لاک تو هم خبری نبود! سر بر گردان توی لاک خودت!"  و من فکرمی کنم چه فرق می کند چند روز به عید مانده باشد وقتی این همه بهانه برای دلگیر بودن دارم؟ ...سفره ی هفت سین امسال هم اگر بخواهد بیافتد باید توی خانه ی پدری بیافتد که خودش دیگر نیست.  و مادری که در بی زمانی و بی مکانی میان اشیا شناور است. و خواهر و برادری که هیچ برایشان تفاوت ندارد که امسال اولین نوروزی باشد که پدر نیست یا دهمین. آنها مثل هر سال می روند سفر!... سخت است. سخت است برایم چیدنش. اما با دل دخترک چه کنم؟  با این همه آن بیرون، دیده ام که یاس ها غنچه داده اند. غنچه هایشان را شمرده ام. دیده ام که پرستوها برگشته اند. یکی شان از بالای سر خودم گذشت. برای سبزه ی نوروز ، عدس خیسانده ام، گل خورشیدی را هم گذاشته ام بیرون که دلش شاد تر شود. و دیده ام که  آسمان آبیست. مثل آسمان خواب های مادرم...بهش می گویم: " چکار داری آخر این قصه به کجا می رسد؟" ...
+ کتا ; ۱٢:۱٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/۱٢/۱۱
comment نظرات ()