آنکس که نداندبر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی |
||
یک:
طعم ِ گس ِ چای، طعم ِ دارو، طعم ِ یک شعر ِ ناب که سال ها...سال هاست جایی در اعماق دلم.
در جاده ی خاطرات، دلتنگی برای دوست، دوست، دوست...و از ابر ها که آمده اند ، باز سراغ آفتاب را ...نه! نمی گیرم این بار! دلم بماند و هوای نم باران. کجای زندگی ام؟ راه تا کجا رفته؟
کجای زندگی ام؟
راه...
تا کجا رفته؟...
.
دو
دخترک دوست دارد روزها را بشمارد. می شمارد. می شمارم. گم می شویم در شماره ها. می شماریم در دل هایمان . از نو. در سکوت. بی حرفی برلب، در سکوت می گذرند روزها و شاید بهار که بیاید همینطور آرام تازه شود دل های ساکت مان امسال...
.
پی نوشت : آیدین به من بگو جوجه اردکی که چشم ندارد، فرق بین زشت و زیبا را از کجا می تواند بداند؟
.