آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

روند دریافت حق سرپرستی - قسمت دوم

خلاصه ی روند پیشرفت کار بدین شرح است که در این مرحله متقاضی را معرفی می کنند به دادگاه. بعد حدود پانزده الی بیست روز طول می کشد که دادگاه احضار نامه بفرستد به نشانی خانه و وقت مقرر برای رسیدگی تعیین کند. بعد از رسیدگی اولیه و صدور حکم، بیست و دو  روز باید صبر کرد که اگر اعتراضی نشود، حکم ِ تعیین سرپرست را صادر کنند.  

اما مشروح ماجرا:  

یکشنبه صبح مادر را ساعت هفت بیدار کردم. چه خوش خندید. بغلش کردم. بوسیدمش. هنوز آرامشی که هیچ کجای دیگر ِ این دنیا نیست، توی آغوش مادرم پیدا می شود… با هم رفتیم دستشویی و بعد صبحانه و داروهایش را دادم . حدود هشت رفتیم با هم اداره سر پرستی. طبقه دوم. اتاق هشت. همانجا که آن آقا روز چهارشنبه راهنمایی ام کرده بود که روز یکشنبه همراه مادرم بروم.  

در آن اتاق، دیوار ِروبروی در، پنجره است. یک میز پشت به پنجره هست که خانمی چاق و کوتاه قد پشت آن می نشیند  که چون انگشت های بسیار تپل و کوتاهی دارد من گمان می کنم که احتمالن پاهایش هم از صندلی آویخته و به زمین نرسیده است! و او نشسته بود پشت میزش  و داشت چرت صبحگاهی را می زد . یک میز دیگر هم پشت به دیوار ِ سمت ِ راست قرار دارد و میز آن آقا ست. و آن آقا پشت میزش نبود و روی میزش گرد گیری شده و مرتب بود. ساعت را نگاه کردم که هشت و بیست دقیقه بود و گمان کردم که می آید. بنا بر این ساده لوحانه بی آنکه آن خانم را بیدار کنم روی صندلی های بیرون در با مادر و زن عمو منتظر نشستیم و با خودم گفتم تا هشت و نیم منتظر می مانم که شاید آن آقا بیاید. توی این ده دقیقه دو نفر ارباب رجوع آمدند و آن خانم را بیدار کردند و آن آقا نیامد. 

من رفتم توی اتاق و بعد از نفر دوم، منتظر ایستادم که خانم کوتاه قد کار با آن دونفر تمام شود. نفر اول یک امضا می خواست که گرفت و رفت و بعد از آن، خانم کوتاه قد داشت با یک پیرزن چادری که موهای حنا بسته اش از دور و اطراف صورتش بیرون زده بود و ناخن های حنا بسته اش را توی هوا تکان میداد صحبت می کرد. پیرزن، گویا پسرش را از دست داده بود و دو نوه از پسرش به جا مانده بود که عروسش قیم بچه ها شده بود و البته خانه ای هم از پسرش به جا مانده بود که هم مادر و هم نوه ها در آن خانه سهیم بودند و مادر بزرگ آمده بود که سهم الترکه ای که بهش تعلق گرفته بود را از بقیه ورثه جدا کند. و خانم کوتاه قد  داشت برایش توضیح می داد که اشتباه آمده. باید برود به نزدیک ترین دادگاه به خانه اش و آنجا طرح دادخواستش را بدهد.

بعد از اینکه پیرزن خوب متوجه شد که اشتباه آمده و خوب فهمید که باید برخیزد و برود، من رفتم جلوی میز خانم کوتاه قد و به میز خالی اشاره کردم و  پرسیدم که این آقای همکار شان امروز نمی آیند؟ خانم کوتاه قد بدون اینکه مرا نگاه کند گفت:" نه! ایشان امروز مرخصی هستند! "من تعجب زده گفتم که ایشان خودشان گفتند من امروز بیایم. گفت :"خب کاری برایشان پیش آمد و رفتند مرخصی. حالا کار شما چیه؟ … "گفتم پرونده ی مادرم در مرحله ای که ایشان باید مرا به داگاه معرفی می کردند که تعیین وقت شود، دست ایشان مانده و گفتند روز یکشنبه مادرم را بیاورم اینجا که شاید همین امروز به ما وقت بدهند. خانم کوتاه قد گفت "شماره پرونده" من شماره را که به شناسنامه ام منگنه شده بود را نشانش دادم. شماره ما دویست و سی و یک بود. خانم روی تکه کاغذی چیزی نوشت و داد دست من و گفت:"بایگانی" گفتم البته گمان کنم پرونده همین جا روی میز همکارتان باشد. انگار که گفته ی مرا نشنیده باشد گفت:" بایگانی پرونده را بگیر و بیار" و من رفتم بایگانی و کاغذ نوشته ی خانم را دادم دست مسول بایگانی. مسول کاغذ را گرفت و گفت برگردید به همان اتاق، خودم می آورم آنجا و من برگشتم توی همان اتاق و بعد از چند دقیقه مسول بایگانی آمد و پرونده را گذاشت روی میز خانم کوتاه قد.

 گفتگوی میان پرده بین من و مخاطب درونی: - میگم اینطوری نوشتن که خیلی طول میکشه… همینطوری ادامه بدم؟  - خب همینقدر طولانی گذشته. پس همینقدر طولانی هم باید نوشته شود. - اما توضیحات غیر ضروری ست. نه؟ - شاید بله. شاید هم نه. … مسلمن توی روند درخواست سرپرستی تاثیر چندانی ندارد اما توی آشنا شدن کسی که آنجا کار دارد با محیط فعلی آن اداره چرا. خودت دلت نمی خواست یکی قبلن برایت این چیز ها را تعریف می کرد؟ پس ادامه بده.

خانم کوتاه قد پرونده را برداشت و پرونده که عمودی شد من نام صاحب آن را دیدم که نوشته بود " مرحوم مرتضی خیر اللهی" گفتم این پرونده ی مادر من نیست. و رفتم کنار میزش. گفت:" نیست یعنی چه!" و شماره پرونده را دوباره نشانش دادم. گفتم دویست و سی و یک. اما این شمار اش بیست و سه است. یک ِ آخرش جا افتاده! و خانم کوتاه قد دوباره روی تکه کاغذی شماره را نوشت و گفت:" برو به بایگانی بگو پرونده ی اشتباهی دادی!" من کاغذ قبلی را نگاه کردم و دیدم خودش شماره اشتباهی نوشته! و دوباره رفتم بایگانی. مسول بایگانی دوباره آنجا دنبال شماره ی درست گشت و گفت که آنجا نیست و همراه من آمد به اتاق شماره هشت. من به مسول بایگانی گفتم که پرونده باید توی همین اتاق باشد چون آن آقا که امروز نیامده گفت پرونده را همینجا نگه میدارد تا من بیایم. توی این اتاق دو ستون پرونده روی میز بود. یک ستون روی صندلی ای که کنار میز قرار داشت. یک ستون روی میزی که به میز آن آقا چسبیده بود و طبقه طبقه بود و حتی روی سر جارختی هم هفت هشت تا پرونده بود. و خانم مسول بایگانی شروع کرد به گشتن دنبال پرونده ی ما میان ستون های  پرونده ها. بالاخره پیدا شد. و رسید بدست خانم کوتاه قد. او پرونده را گشود و نگاهی انداخت و گفت: " باید دیروز می آمدی! چرا امروز آمدی؟ " ومن باز به میز خالی همکارش اشاره کردم وانگار که میز آدمی باشد، گفتم ایشان گفتند یکشنبه بیا! … و بالاخره خانم کوتاه قد بدون اینکه سوال دیگری بکند، تکه ای از پرونده را داد دستم و نامه ای روی آن نوشت و گفت برو طبقه چهارم- شعبه چهل و پنج. تا برایت وقت تعیین کنند.

در طبقه چهارم وقتی پرونده را به شعبه ارائه دادم، اول گفتند: خب ! شما بروید تا احضار نامه بیاید در ِ خانه تان. گفتم بیمار را همراهم آورده ام و سخت است که دوباره بیاورمش. اگر بشود لطف کنید وقت رسیدگی را امروز تعیین کنید خیلی ممنون می شوم. به مادرم نگاه کردند و پذیرفتند. و من همینجا از راهنمایی ِ آقای غایب توی دلم تشکر کردم. بعد گفتند باید بروم پیش یک آقایی در واحد نمایندگان که با بررسی مدارک، نامه ی تقاضا از دادگاه را بنویسد. آن آقا پرونده را دید.

از من سوال کرد که:" آیا تک فرزند هستی؟" 

گفتم نه! یک خواهر و یک برادر دارم.

پرسید که:" آنها نمی خواهند سرپرست مادر باشند؟" 

گفتم خیر.

پرسید:" برادرت اطلاع دارد که آمده ای تقاضا داده ای؟"

گفتم بله!

بعد گفت:" لیست اموال مادرت را بده"

لیست اموال را که شب ِ پیش نوشته بودم دادم و نگاه کرد. مورد به مورد بادقت. بعد پرسید که:" الان حقوقشان را چه کسی می گیرد؟"

گفتم خودشان را می بریم و چون بانک می شناسد شان می دهند.

و بعد پرسید که : " الان با چه کسی زندگی می کنند؟ "

گفتم خودم! گفت:

" شما ازدواج کرده اید؟"

گفتم بله!گفت:" همسرتان هم باید رضایت نامه بدهد که با اینکه شما سرپرست مادر شوید موافق است."

گفتم می توانم زنگ بزنم که بیاید.

گفت:" حالا نه! در مرحله ی آخر." 

و بعد نامه ای نوشت و مهر و امضا کرد و داد دستم که بر گردانم شعبه ی چهل و پنج.

 نامه را دادم و گفت بنشینید منتظر. بعد از مدتی من و مادر را صدا کرد و یک فرم را پر کرد و از مادر چند سوال پرسید:

 - اسم شما چیه؟

 - اسم شما چیه؟

 - امروز چند شنبه س؟

 -امروز چند شنبه س؟

 - این خانم (مرا نشان داد) چه نسبتی با شما دارد؟

 - این خانم ( مادرم مرا نگاه کرد) چه نسبتی با شما دارد؟

بعد از من پرسید: توی خانه هم همینطورند؟ هیچ جوابی نمی دهند؟

گفتم نه! گفت پس نیاز هایشان را چطور می گویند؟

گفتم نمی گویند. ما سر ساعت غذا می دهیم. سر ساعت دارو می دهیم و سر ساعت دستشویی می بریم و سر ساعت می خوابانیم.

پایین آن کاغذ را نشانم داد و گفت خلاصه ی بیماری مادرت را در چند خط و اینکه الان در چه وضعیتی هستند را هم بنویس. نوشتم. بعد گفت مادرم ته آن ورقه را انگشت بزند. و بعد گفت که بیرون باز منتظر بنشینیم. 

توی این انتظار به اندازه چند تا فیلم سینمایی سوژه و ماجرا از غم و غصه و مشکلات عجیب و غریب مردم ریخته بود توی محوطه انتظار دادگاه…

زن اول و زن دوم یک مرد ثروتمند محجور که نُه تا بچه داشت(!!) با هم دعوایشان شده بود. زن زیبا و جوانی اشک میریخت چون شوهرش در پنجاه و دو سالگی آلزایمر گرفته بود و الان در آخرین مرحله به کما رفته بود. مادری پسر بزرگ و معلولش را در آغوش داشت و نوازش می کرد. از توی اتاق دادگاه سر و صدای دعوا می آمد…

بعد از مدتی انتظار بدون اینکه ما را در اتاق دادگاه بخواهند، حکم حجر را صادر کردند. گفتند تا سه هفته ی دیگر اگر اعتراضی روی این حکم صورت نگیرد، حکم نهایی سرپرستی را صادر می کنند و تاریخ دادگاه بعدی را بیست و شش اسفند تعیین کردند.  

+ کتا ; ۱۱:٤٤ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٦/۱٢/٦
comment نظرات ()