آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

چند برش پراکنده

.
۱-تاریکی
.
راه پله ، سوی پایین تاریکی بود. خم ِ آخر، تاریکی ِ محض. آنقدر که لحظه هایی گمان کردم آخر ِ آخر ِ دنیاست. جایی که نشود تفاوت بین چشم ِ باز و چشم ِ بسته را حس کرد...همیشه فکر میکنم آخر دنیا همینطور باید باشد.
 
۲-از هفت و هجده دقیقه
.
در ِ ماشین باز شد و من به ساعت نگاه کردم که هفت و چهل و شش دقیقه بود و دو دقیقه مانده بود تا نیم ساعت بشود!
شش تا نان سنگک تا شده را روی صندلی عقب گذاشت. بوی نان تازه پیچید توی ماشین. یک تکه ی بزرگ هم دست خودش بود. به من تعارف کرد تکه ای کندم و خوردم. نان سنگک گرم و خوشمزه بود. با خودم فکر کردم چه غمی خواهد بود اگر روزگاری دل کسی برای طعم نان سنگک تنگ شود...
.
۳-سحرگاه

.
رهایم نمی کرد خواب... اما چه بود؟ بی فایده ست ! گم اش کرده ام...
بیرون باران باریده . به جای رویای گم شده، دست ِ هوای نمناک را می گیرم و از پنجره می کشانمش تو!‌
هوا هنوز تاریک است اما روز دیگری آغاز شده.

.

.

+ کتا ; ۱٢:۳٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/۱۱/٢٩
comment نظرات ()