آنکس که نداندبر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی |
||
یک دو سه یک دو سه چهار پنج شش هفت...چند؟...می شمارمشان باز، اما مثل ماهی از دستم لیز می خورند. به شماره نمی آیند! مثل شوق می دوند و با لپ های گلی به نفس نفس می افتند ... روز های باقی مانده تیله می شوند و همه با هم می ریزند بر زمین دلم ... چند تیله، چند رنگ...؟ سر می گذارم همانجا به تماشایشان... خسته ام..
. 