آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

یک دو سه چهار پنج ...

 

یک دو سه یک دو سه چهار پنج شش هفت...چند؟...می شمارمشان باز، اما مثل ماهی از دستم لیز می خورند. به شماره نمی آیند! مثل شوق می دوند و با لپ های گلی به نفس نفس می افتند ... روز های باقی مانده  تیله می شوند و همه با هم می ریزند بر زمین دلم ... چند تیله، چند رنگ...؟ سر می گذارم همانجا به تماشایشان... خسته ام.. 

.

+ کتا ; ۱٠:٠٩ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٦/۱۱/٢٥
comment نظرات ()