آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

ادامه یادداشت ها...


این روز ها انگار با دفتر چه ام صمیمی ترم. دلم زیاد می گیرد و همه جا او هست. خودش را از کیفم بیرون می آورد و می گوید :‌ بنویس!‌
.
.
 بریدن ِ رشته ی امید از باورها ناشدنی نیست اما سخت است. درک ِ آن زمان ها به درازا می کشد. مثل آن حالت که می گویند پای کسی را که می بُرند، او تا مدت ها پای نبوده اش را و حتی در عضوی که از دست داده، درد را حس می کند... قطع امید از باور همین گونه است. او را مقابل چشمت می بینی اما دست که میبری تا لمسش کنی نمی یابی اش. ... چند بار؟‌چند باور را باید نیست شده دانست؟

.

.

 

+ کتا ; ۱:٥٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/۱۱/٢٤
comment نظرات ()