آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

 

مهم ترین چیز عدم توان جلوگیری از گذر عمری همراه با احساس اسارت و گاه توام با بد بختی ست.

 

انرژی مثبت: آه...خورشید را نگاه نکرده ای چه زیبا می تابد؟ هوای خوش این روز ها را ندیده می گیری؟ ..کافیست چشم دلت را باز کنی! خودت را بشناسی و هزار تا مزخرف دیگر...

...

اما من سردم است. سخت سردم است و نگاه خورشید هم دیگر گرمم نخواهد کرد.

 

ناتوانی دست هایم اشکم را در می آورد. به تدریج از همه دور و دور تر می شوم.

از دخترم که بزرگ و بزرگ تر و مستقل و مستقل تر می شود. از همسرم که انگار من را هیچ ثانیه ای از روز کنار خودش نمی بیند. از مادرم که در بیماری اش جلوی چشم هایم تحلیل می رود و من فقط نگاه می کنم و جز نگاه بر اين بيماری هيچ نمی توانم کرد... از دوستانی  که انگار چرخ و فلکی با نیروی گریز از مرکز از من دور و دور ترشان می کند و از تو،

...تو، تو که ... می دانم با هیچ سرعتی به گرد راهت هم نخواهم رسید.

 

دلم چه قدر این روز ها گرفته است.

...

کار آموزم از راه رسید.

لبخندی مصنوعی زد. لبخندی مصنوعی زدم و نشست پشت کامپیوترش.

بهش چه کاری بدهم؟

...

 

  

 

+ کتا ; ٩:٥٠ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٤/۸/۱٠
comment نظرات ()