آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

روزهای بعد...

پیش نوشت:

این سه یادداشت آخرین سه یادداشتی است که توی دفترچه ام نوشته شده. نمی دانم عبارت ِ " نوشته شده "عبارت درستی است برای بیانش یا نه مثلن بهتر باشد بگویم آخرین سه یادداشتی است که توی دفتر چه ام پیدا یشان کرده ام! یا اینکه یک کلمه ی «ناگهان» هم جایی از جمله ی پیش بگنجانم. اما حال و هوای این روز های من هستند. در واقع آخری را همین صبح امروز نوشته ام. اما وقتی می خوانمش حس میکنم  نوشته ی آدم دیگریست. هر سه کم و بیش همین حس را دارند. این ها به اضافه ی هزار و یک جمله ی دیگر که در ذهنم سرگردان مانده اند...

یادداشت اول: (تاریخ ندارد اما بین ده تا شانزده بهمن )

عجیب است. حسی مثل ِ کنده شدن و پیوستن به چیز دیگری را دارم. مثل تکه ای از درخت مرکبات که بخواهند به درخت دیگری پیوندش بزنند. مثل وارد شدن از فضایی نارنجی به فضایی آبی یا هر رنگ دیگری. منظور من این فاصله ی میانی بین دو چیز است. مثل فاصله ی بین خواب و بیداری یا زندگی و مرگ. مثل وقتی که از اتاق ِ گرم ، پا یبرون ِ در بگذاری ... اینکه چرا این حس را دارم را اما نمی دانم!

انگار دلم را از جایی که چسبیده بوده کنده ام، گرفته ام دستم و می توانم بچسبانمش هر جای دیگری. عین این چیز های تزئینی که روی یخچال می چسبانند و می شود آنرا کند و آهن ربایش را هر جای دیگری امتحان کرد و دید که کجا ها می چسبد و کجا ها نه!

 

یادداشت دوم: (هفده بهمن)

داستان فرنی را تمام کردم. تمام مدت خواندنش دنبال تقاط اشتراک خودم با فرنی می گشتم و هی کمتر می یافتم! ریشه ی این جستجو در آن بود که سه سال پیش کسی به من گفته بود:‌« تو فرنی ِ من هستی!» کسی که هیچ مرا نمی شناخت و با این حساب، این کار شاید کار احمقانه ای بوده باشد که من بعد از این همه مدت دنبال درستی یا نادرستی آن گزینه بگردم. اما چنین تحقیقی را انجام دادم و باید نتیجه را نادرست اعلام کنم! تنها توی یک پاراگراف با فرنی احساس نزدیکی کردم آنجا که می گوید:

      « از این من، من ، من ِ لعنتی حالم به هم می خوره. هم از من ِ خودم، هم از من ِ دیگران. از هر کی که می خواد به جایی برسه ، کار ِ بزرگی بکنه و آدم ِ جالبی باشه بیزارم. نفرت انگیزه ، نفرت انگیز. به حرف هیچکس هم اهمیت نمی دم. »

کسی توی سرماهای بیرون آکاردئون می زند . الان باید بروم دندان های مادرم را مسواک بزنم.صبح رفتم بانک . این کار لذت بخشی است که هر جمله ای به ذهنت می آید را بدون فکر بنویسی. من اسمش را می گذارم جاده ی جملات! قبلن با کلمات این بازی را انجام می دادم اما جانمی جان! کیفش با جملات خیلی بیشتر است. مثل اینست که توی یک راه سرازیری سوار یک وسیله ی چرخدار مثل واگن باشی و ترمز هم نتوانی بکنی ... همینطور جیغ می کشی و سرعت و شتابت بیشتر و بیشتر می شود. من الان صدای جیغ خودم را توی این سرازیری خوب می شنوم.. .  .   .    .     .      .       .        .         .          .           .            .             .             .

 

یادداشت سوم ( بیست و یک بهمن)

سیال ذهن این روز ها یم :«‌ مرعوب شدن مقابل کلمات! »و فکر کردن به سکوت که همیشه به معنی خالی بودن ِ ظرف ِ کلمه ها نیست. آنها آنقدر در هم و برهم ریخته اند که نمی شود از بینشان چند تا را برداشت و کنار هم نهاد تا شاید جمله ای بدست آید.

در جدالم با برخی حس ها...و روزهای بعد انگار در راهی که مقابل دارم، ایستاده اند و یک جوری با تمسخر منتظر ِ رسیدن ِ من هستند. با یک پوزخند به من که انقدر غمگین و مردد گام هایم را پیش می گذارم و سر به زیر انداخته ام که نکند چشمم در چشمشان بیافتد، خیره شده اند. و جیب هایشان پر از تخمه است. و در مشت هایشان تخمه دارند و بر لبهایشان پوست تخمه چسبیده و زیر پایشان پر از پوست تخمه است...

+ کتا ; ۱٢:٤٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/۱۱/٢۱
comment نظرات ()