آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

سيال ذهن سه شنبه ای!

کمی بیمارم و حرف ها- صداها می پیچد توی سرم. همین حرف های ممد آقایی ِ روزهای سه شنبه که پسرش دانشگاه آزاد قبول شده و نمی داند خرجش را چطور بدهد و چه غم انگیز که همه ی این حرف ها عادی می شود برای آدم. انگار که هزار سال است شنیده باشی از زبان هزار نفر... گلودرد دارم. گفته توکل با خدا ایشالله که از یک دری که آقای خامنه ای باز میکند یک پولی برایمان می فرستد. خودم را مجبور کرده ام که یک پاراگراف هم که شده بنویسم... اما آخوندا که فقط پول می گیرند!... آخوند تا حالا دیدی که پول به کسی بده؟ و می خندد. من همینطور بدون اینکه بدانم چه می نویسم تایپ می کنم و آن وسط یک لبخند هم به محمد آقا زدم. هوا ابر و آفتابی است. یک لحظه ابر و یک لحظه آفتاب و من هنوز سردم است. بازار تره بار قدیمی را خراب کرده اند یک قسمتی ساخته اند به نام دانشگاه. و همینطور یکریز حرف می زند و فکر های خودش را قاطی فکر های من می کند. خدا بیامرزد شاه را. ای بابا شاه چه گناهی کرده بود که هی مرگ بر شاه گفتید! حالا می روم فکر های محمد آقا را رنگی می کنم که معلوم باشد! ببخشید وقت شمارم می گیرم انگار ها! از آتلیه بیرون می رود و ابرهای خاکستری همینطور از روی رنگ های زندگی می گذرند و هی آفتاب می شود و باز سایه می شود!

 

 

+ کتا ; ۱٢:٢۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/۱۱/۱٦
comment نظرات ()