آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

سيال ذهن ۳

.

سکوت. قدری سکوت! بگذارید فکر کنم ای تمامی ثانیه ها! ... یک امروز که کلمه ها و جمله ها هم همراهی ام نمی کنند... نقطه چین های سطور بعد بی تکلیف مانده اند. نشسته ام اینجا چه کنم؟ آمده ام که هر چه وقت در اختیارم گذاشتند را بریزم توی سطل آشغال و بروم؟ چه تکلفی ست که مرا وا می دارد درباره ی نقطه چین های سطور بعد فکر کنم؟ فردا اگر آفتابی باشد آنجا نوشته خواهد شد خورشید. اگر نباشد، از کلمه ی ابر استفاده می کنند. من اما می خواهم بنویسم: " دست های من" این عبارت را اگر بتوانم بقبولانم به نقطه چین ها، شاید کاری از دستم بر بیاید...

.

.

نوشته ی خوبیه! بی شوخی می گم. خودم هر بار که خوندمش حد اقل رفتم دو تا خط هم که شده روی این پروژه که زیر دستم معطل مونده کشیدم!!

+ کتا ; ۱٢:۳٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/۱۱/۱٥
comment نظرات ()