آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

سيال ذهن ۲

پنج ِصبح بیدار شدم. آب را گذاشتم بر آتش. بیرون ِ پنجره تنها سرما بود. اندکی بعد برف شروع به باریدن کرد. توی تاریکی ِصبحگاه، دیدم که هنوز دوستش دارم. و در دلم شمردم - به یاد نقاش- : این دیگر می بایست برف ششم باشد! و  دلم ذوق کرد باز بعد از این همه برف. با خودم گفتم کیست که برنده می شود بازی عشق ورزیدن به برف را؟ ... / دخترک رفت مدرسه. از سرویس جا ماند. برگشت. حمید بردش/ یاد پریشب افتادم که خواب دایی بزرگم راکه هفت سال پیش از دنیا رفته دیده م.  شیک و مرتب. با یک کت زمستانی خاکستری پررنگ و یک کراوات زیبا. در گوشش گفتم : "مادرم..." گفت : "مادرت را هم دیدم." و دلتنگی ام در آغوشش آب شد / امروز می رویم دنبال سنگ برای روی کابینت های آشپزخانه. حمید گفت تو هم بیا! / همینجور خوبست؟ من با اینجور نوشتن خیلی راحتم. همینجور ادامه بدهم؟ لبخند! / و آه راستی...شروع کرده ام  به خواندن فرنی و زویی  گرچه هنوز تنها کمی از آن را خوانده ام و گرچه نمی دانم این ترجمه خوب هست یانه! / پارسال این وقت خانه تکانی را شروع کرده بودم؟ یادم نیست. میدانی صبح نمیدانم چرا دلم می خواست پدر هم زمستانی به این پر برفی را می دید...نگاه کن! هنوز می بارد... /حالا دیگر باید طرح نمای یک دیوار را بکشم با آجر های شیشه ای...
+ کتا ; ۱٢:٢۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/۱۱/۱٤
comment نظرات ()