آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

سيال ذهن

یک مقدار بی حوصله ام. دلم می خواهد بنویسم اما نمی دانم چه! از هوای این دو روزه لذت برده ام. از آینده نگرانم.دایی بین یک  ماه و نیم تا دوماه دیگر از آلمان می آید که برویم برای سرپرستی مادر به اتفاق ِ هم اقدام کنیم/ برادرم کار انحصار وراثت را سپرده به خدا و منتظر است خدا خودش دنبال کار ها را بگیرد دلتنگی های نقاش خیابان چهل و هشتم را تمام کردم / بالاخره فیلم خاطرات یک گیشا را هم دیدم/ برای زن عمو توی نوشهر کار پیدا شده. و ممکن است قبول کند. نمی دانم واقعن کار پیدا شده یا او هم هر چند وقت یکبار برای لرزاندن دل من این ادا ها را در می آورد. اما این بار دیگر من قصد ندارم برای ماندنش در خواست کنم. بهش تبریک میگویم و برایش آرزوی موفقیت میکنم و ساختمان دارد جدی جدی تمام می شود. شیشه های پنجره ها دارد نصب میشود و شیر الات دارد نصب می شود و وان وزیر دوشی هم رفتیم خریدیم. برق را این هفته می دهند و گاز هم در طبقات وصل است. احتمالن تا یک ماه دیگر این خانه تمام می شود و بعدش من نه می توانم بمانم پیش مادر. نه می توانم او را با خودم ببرم و نه می توانم از پیشش بروم. و فکر می کنم : حالا من به او بیشتر وابسته ام تا او به من. نمی دانم درک مادر تا چه حدی هنوز بیدار است. نمی دانم برایش فرق می کند که من پیشش باشم یا دیگری اما این را می دانم که دور از او نمی توانم زندگی کنم. صبح داشتم می رفتم بیمه که نسخه اش را تائید کنند، به خوشبختی فکر میکردم. به اینکه شاید همین حضور نازک و نامرئی مادر در کنارم اسمش خوشبختی ست... 

+ کتا ; ۱٢:٤۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/۱۱/۱۳
comment نظرات ()