آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

 

.

می لرزم. و می نویسم که حرف ها تکرار می شوند. غم ها. آدم ها. کنایه ها. مادر تکرار می شود. آینده حتی تکرار می شود. تا آن روز که دیگر هیچ نماند در کوچه جز بادی که آخرین برگ پاییز را هم همراه خود می برد...

.

.

.

خواهرم نشسته جلوی زن عمو  و پای تلفن با برادرم  دو تایی تصمیم گرفته اند که ساختمان ِ خانه ی ما که تمام شود، اجازه نخواهند داد من پیش مادر بمانم! طفلکی مادرم که با آن همه ابهت و وقار و خانمی حالا اجازه اش باید اینطور دست به دست شود...

+ کتا ; ۱٢:۳٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/۱۱/۱٠
comment نظرات ()