آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

من و روز برفی و تنهایی و لبخند

امروز توی شرکت تنها هستم و این تنهایی را چه دوست دارم...

هر چند گاه یکبار از پنجره بیرون را نگاه می کنم: برف بند آمده. درخت ِبرفی، پشت پرده ی لووردراپه راه راه شده...

 

از خانه ی همسایه ها صدای پارو کردن برف می آید، از خانه ی ما صدای چکه ی سقف!  این خانه قدیمی است و از برف و یخبندان امسال کلی داغان شده. دو تکه از سقف اتاق کتابخانه  طی دو بار مختلف ریخت ! سقف راه پله هم تا پایین دیوار نم داده و امروز هم نوبت سقف دستشویی است!!

 ...با خودم فکر می کنم برف چندم است؟ ... اولی که کم بود. دومی کمی بیشتر. سومی خیلی سنگین بود و چند روز ادامه داشت. و این شاید چهارمی باشد؟ ...درست نمی دانم.

امروز انقدر لباس پوشیده ام که یک سری حرکات را نمی توانم انجام دهم. مثلن بستن بند کفش یا پوشیدن کاپشن روی بقیه ی لباس ها! صبح که خواستم کاپشن بپوشم دیدم دستم از یک حدی بیشتر عقب نمی رود و بنابر این از دخترک که باز از خوشحالی ِتعطیلی مدرسه سرحال بود خواهش کردم کاپشن را برایم نگه دارد که بتوانم بپوشم! ...او هم قاه قاه به محدود شدن دایره ی حرکاتم خندید! یک حرف بامزه ای هم در رابطه با این که این دفعه ی سوم است که امتحان نگارشش به علت بارش برف تعطیل شده زد. و گفت که امتحان نگارش ما هم شده مثل حسن گلاب! هی می برنش اتاق عمل هی عمل انجام نمیشه!

 

توی کوچه یک نفر داد می زند برفیه ... برفی... و من گوش تیز می کنم که صدایش را همینطور کشدار و بلند بشنوم.توی این سرما صدای این مرد مرا می برد تا خانه ی مادر بزرگ و آن محله ی قدیمی و هزار ها خاطره ی  گرم و روشن...

+ کتا ; ۱:۳٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/۱۱/٧
comment نظرات ()