آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

يک و آن نگاه شيرين...

.

یک

اگر می شد گفت

اگر می شد نوشت

آنچه را که ناگفتنی است

آنچه را که نانوشتنی است

.

(بیژن جلالی)

.

دو:

چند روز پیش که مادر را برده بودم دکتر،

توی اتاق انتظار، او گاه و بیگاه پرت و پلایی می گفت و نگاه ها می چرخید سوی ما و من ذره ذره حس می کردم در نبردی که باز سینه به سینه با بغض شروع کرده ام به زودی کم خواهم آورد…

 توی اتاق معاینه، دکتر از حال مادر پرسید. گفتم :« بدتر شدنشان برای من که با ایشان زندگی می کنم محسوس نیست. فقط توی پاسخ دادن و سطح ادراک… »

حرفم تمام نشده بود که پرید وسط حرفم و گفت : « خانم! بیمار ِآلزایمری اگر بخواهد حالش بدتر شود، اینطور نیست که شما نفهمید! می فهمید. خیلی خوب هم می فهمید!...»

 من نفس ام توی سینه ام همانجا که بود ایستاد. دکتر پرونده را نگاه کرد و ادامه داد : « با توجه به طول دوره ی بیماری شون می تونم بگم تا الان هم خیلی شانس آورده ایم که اینطور مونده. حالشون الان در حد یک معجزه خوبه! خیلی می تونست بدتر از این باشه که الان هست. »

  و من اشک ها را  توانسته بودم همانطور توی چشم هایم نگه دارم تا آنجا که داشتم توی ماشین برای حمید تعریف می کردم که دکتر چه گفت و بعد هم توی آن هوای سرد،اشکم بالاخره سرازیر شده بود...

 از آن روز تا به حال اما حرف های دکتر مدام توی سرم تکرار می شود و راه فکر های دیگر را می بندد: در حد یک معجره! ..در حد یک معجره.. و بعد: خیلی می توانست بد تر... و بعد: اینطور نیست که شما نفهمید! می فهمید. خیلی خوب هم می فهمید .. و بعد اگر بخواهد بد تر شود.. و بعد: تا الان هم خیلی شانس آورده ایم که اینطور مانده...

 و  از به یاد آوردن این حرف ها و ترکیبش با نگاه شیرین مادرم، سخت می ترسم...

 

+ کتا ; ۱۱:٠٠ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٦/۱۱/٦
comment نظرات ()