آنکس که نداندبر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی |
||
سرم داغ است. حالم خیلی بد است. نمی دانم چه کاری از دستم بر میاید. باید بروم تحقیقات کنم. باید از کسانی که میدانند در باره اش بپرسم. خیال نمی کردم این کابوس جدی باشد. توی اینتر نت هم می توانم بگردم نه؟
عصر خواهرم تلفن زد. نتیجه ی ام. آر. آی مغز مادرم را برده بودند دکتر. گفته یک سال است که شروع شده. یک سال..یک سال....