آنکس که نداندبر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی |
||
.
لبخند شل و وارفته و بی خیالم را جمع می کنم. نفس عمیق تری می کشم. چشم هایم را خوبست که حتی اندکی هم که شده ، باز تر کنم. پشت قوز کرده ام را هم صاف تر کنم . یقه ی همیشه نامرتبم را با لمس سر انگشت ها مرتب کنم.
حالا به ساعتم نگاه می کنم و ثانیه شمارش که به پنجاه و پنج رسید، برمی خیزم. ... پنج ثانیه ی دیگر، جلسه ی مهمی دارم با خودم در آیینه...
.