آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

ققنوس

ققنوس، مرغ ِخوشخوان، آوازه ی جهان،

آواره مانده از وزش ِ باد های سرد،

بر شاخ ِ خیزران،

بنشسته است فرد ،

بر گِرد ِ او به هر سر ِ شاخی پرندگان.

----

یک مقدار ذوق زده ام. برای انجام کاری که هنوز نمی دانم می توانم از عهده اش بر آیم یا نه. ققنوس را می شناسید؟

بهمن امسال سالگرد هفتاد سالگی شعر نو ایران است و می گویند که شعر ققنوس اولین شعر نو ی ایران. سروده ی نیما در بهمن ۱۳۱۶. این موضوع به نظر من خیلی هیجان انگیز است. به نظر شما نیست؟‌!...باید درباره اش چیزی بنویسم. درباره ی شعر ققنوس و خوانش و آوا ها و آنچه که در این شعر به نظرم زیبا می آید...به نظر شما چه چیز در این شعر زیباست؟

بروم بگردم ببینم اگر این شعر توی نت نیست بنویسم اش. اگر هست بیاورمش ...

                  ت              

ققنوس


ققنوس ، مرغ خوشخوان ، آوازة جهان
آواره مانده ، از وزش بادهاي سرد
برشاخ خيزران
بنشسته است فرد
برگرد او به هرِ سر شاخي پرندگان .

او ناله هاي گمشده تركيب مي كند
از رشته هاي پارة صدها صداي دور
در ابرهاي مثل خطي تيره روي كوه
ديوار يك بناي خيالي
مي سازد .
از آن زمان كه زردي خورشيد روي موج 
 ک
مرنگ مانده است و به ساحل گرفته اوج
بانگ شغال و مرد دهاتي
كرده ست روشن آتش پنهان خانه را
قرمز به چشم ، شعله خردي
خط مي كشد به زير دو چشم درشت شب
وندر نقاط دور
خلقند در عبور .

او آن نواي نادره ، پنهان چنان كه هست
از آن مكان كه جاي گزيده ست ، مي پرد
در بين چيزها كه گره خورده مي شود
با روشني و تيرگي اين شب دراز
مي گذرد .
يك شعله را به پيش
مي نگرد .

جايي كه نه گياه در آنجاست ، نه دمي
تركيده آفتاب سمج روي سنگهاش
نه اين زمين و زندگي اش چيز دلكش است حس مي كند كه آرزوي مرغها چو او
تيره ست همچو دود ، اگر چند اميدشان
چون خرمني ز آتش
در چشم مي نمايد و صبح سفيدشان .
حس مي كند كه زندگي او چنان
مرغان ديگر ار به سر آيد
در خواب و خورد
رنجي بود كز آن نتوانند نام برد .

آن مرغ نغز خوان
در آن مكان ز آتش تجليل يافته
اكنون ، به يك جهنم تبديل يافته
بسته ست دمبدم نظر و مي دهد تكان
چشمان تيزبين .
وز روي تپه
ناگاه چون به جاي پر و بال مي زند
بانگي برآرد از ته دل سوزناك و تلخ
كه معنيش نداند هر مرغ رهگذر
آنگه زرنجهاي درونيش مست
خود را به روي هيبت آتش مي افكند.
باد شديد مي دمد و سوخته ست مرغ ؟

خاكستر تنش را اندوخته ست مرغ !
پس جوجه هاش از دل خاكسترش به در .

+ کتا ; ۱٠:٥٠ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٦/۱٠/۳٠
comment نظرات ()