آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

نگاه

...

... و من کلمه ای بودم بیرون پریده از میان هزار هزار کلمه ی دیگر، زیر ِآفتاب دلچسب زمستانی که از پشت شیشه می تابید...   و خوشبختی جایی بود نزدیک ...

حالا حس می کنم دارم بر میگردم بین باقی کلمات. همانجا که بودم. ساکت و تاریک و سرد، لای کتابی که دیگر بسته شده...

 .

.

+ بحران گاز در مازندارن

+ دخترکم هم به روز شده

پی نوشت اسف بار: من یک اشتباهی کردم که قالب وبلاگم از دست رفت. بنا بر این همه ی لینک هام هم از دست رفت. ... نگاهی ! تو هم دعوام نکنی که چرا اون بالا دوباره سیاه شد ... قراره درست بشه...    

+ کتا ; ۱٠:۱۸ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٦/۱٠/٢٤
comment نظرات ()